تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
صبحه و همسر جان هانا رو برده بذاره مدرسه و برگرده صبحونه بخوریم و هر کدوم با یه فاصله کم زمانی بریم دنبال کار و زندگیمون ... تند و تند دارم خرده ریزایی که از مرحله از رختخواب درآمدن تا صبحانه خوردن و تعویض لباس و غیره عین اینکه یکی دون پاشیده رو جمع میکنم ... از روی مبل لباس خوابش رو توی یه دست دارم و با اون یکی دست دارم پتویی که روی مبل انداخته تا میکنم و میذارم کنار و برس و کرمی که به صورت و دستاش میزنم که خنکی هوا پوستش رو اذیت نکنه و بشقاب و سینی صبحانه و غیره رو عین یه ماشین خودکار جمع میکنم و میذارم سر جاش و ظرفا هم که میره توی ماشین ... میپرم توی اتاق و همینجوری که دارم تخت رو مرتب میکنم، لباسامم آماده میکنم که بپوشم و از اونطرفم تلفن رو برداشتم و دارم شماره میگیرم ... یک، دو، سه تا که زنگ میخوره صدای مهربونش از اون طرف میاد "بله؟" ... از اون سلام شبنمیا که سعی میکنم همه عشق و مهری که به طرفم دارم رو توی همون سلام اول توی وجودش بریزم میگم ... ســـــــــــــــلــــــام ... تولدت مبارک بابا ... صدای مهربونش که معلومه خوشحاله میگه مرسی بابا جون ... همه خوبین؟ ... میگم بله ممنون ... خدا همیشه سلامت و خوش سایه تون رو روی سرم نگه داره ... اینجا بغضم میگیره ... به سختی قورتش میدم و میگم: به امید خدا سال دیگه پیش هم هستیم و جشن میگیریم ... بابا که خوب اون بغض قورت داده شده رو شنیده، صداش میلرزه و میگه: به امید خدا بابا جون ... بقیه کجان؟ ... جواب میدم همسر جان هانا رو برده مدرسه و منم دارم حاضر میشم که برم ... دوباره تشکر میکنه که زنگ زدم و پشت هم میگه برو بابا دیرت نشه ... یه بوس محکم گوشی رو میکنم که یه ذره هم بوی بابا رو نداره و میگم به صورت ماهتون و بعدم خداحافظی و بعدم قطع میکنم ... همین موقع همسرجان میرسه و دو سه تا تق به در میزنه و همینجوری لباسو تا برسم به در، میکشم تنم ... میاد و چایی رو میریزه و میگه بیا دیگه ... منم همینجور که دارم آماده میشم تعریف میکنم که به بابا زنگ زدم و اونم میگه از سر کار زنگ میزنه و خودش هم تبریک میگه ... صبحانه رو میخوریم و میریم سراغ کار و بارمون ...

بعد از ظهر چند روز بعد، تند و تند سوار ماشین میشم و دو سه تا مغازه توی پاساژ رو سرک میکشم تا بالاخره اونی که میخوام رو پیدا میکنم ... دوباره یه نگاهی به ساعت میکنم و میبینم وقت دارم که کیک رو هم بخرم تا وقتی که برم دنبال هانا ... میرم از اون قنادی ایرانی که همسرجان شیرینیاش رو دوست داره خرید کنم که یادم میاد دقیقن نمیدونم کجای اون خیابونه ... نزدیکیاش به فامیلمون که اونجا رو کشف کرد و شیرینیش رو اولین بار برامون آورد زنگ میزنم که بدونم دقیقن کجاست ... تلفنش جواب نمیده ... حدس میزنم سرکار جوریه که نمیتونه گوشیش رو برداره ... یکی دو تا چهارراه رو میرم و میبینم فایده نداره بیخودی دیر میشه و نمیرسم به خریدم ... دور میزنم و میرم به سمت لابلاز و کیک خوشمزهه رو میخرم ... مواد تهیه لازانیا رو هم برمیدارم و بدو بدو میرم صندوق ...قسمتی که خودمون جنسا رو اسکن میکنیم خلوت تره و میرم اون طرف ... بعد از پرداخت، عملن میدوم طرف در و ماشین و به سمت مدرسه دخترک ... حالا توی این گیر و دار یکی هم که فکر میکنه اومده تفرجگاه افتاده جلوی ماشین و داره با سرعت ۲۰ کیلومتر میره ... بگیرم لاین کناری باید بپیچم توی کوچه پس صبر میکنم تا بعد از کوچه، از شرش خلاص شم ... یه دقیقه مونده به تعطیلی مدرسه، میرسم و با خیال راحت ماشین رو پارک میکنم و میرم برای تحویل گرفتن دختری ... همینجوری که با صدای بلند سلام میکنم و خسته نباشی بهش میگم و دو سه تا بوس روی صورت برگ گلش میذارم، کیفش رو میگیرم و میپرسم که چه خبرا بوده ... گاهی هم اون پیش دستی میکنه و میگه خوب تعریف کن چیکارا کردی؟ : ) ... سوار ماشین میشیم که برخلاف همیشه براش خوراکی نخریدم ( آخه هر روز یه خوراکی میذارم روی صندلی ماشینش که تا برسیم خونه بخوره و کیف کنه) .. میگه پس خوراکیم کو؟ بهش توضیح میدم که برای خرید وسایل تولد بابا رفته بودم و نشد چیزی بگیرم و برسیم خونه از اون پیتزاهای حودم برات درست میکنم ... رسیدیم و مثل همیشه با صدای بلند میگم " مسافرا پیاده شَن " اونم بلافاصله میگه " مسافرا پیاده نَشَن" و همینجور که کیف و بقیه وسایل رو برمیدارم در سمت هانا رو هم باز میکنم و اون میپره پایین ... ازش برای بردن وسایل کمک میخوام و واضحه که کیک رو برای بردن انتخاب میکنه ... درو  باز میکنم و کاپشن و شلوار مخصوص و چکمه و کلاه و دستکش رو درمیاره ... همینجور که دارم لباسا و بقیه چیزا رو توی کمد میذارم پشت هم میگم که بره دستشویی و بعدشم دست و صورتش رو بشوره ... میرم کمکش تا لباس تو خونه ش رو بپوشه و لباسای مدرسه رو میندازم توی سبد لباس چرکا ... خودمم همون مراحل رو انجام میدم بدون انداختن لباسا توی سبد ... میام براش پیتزا رو آماده میکنم و تلویزیون رو روشن میکنم تا اونو ببینه و اینو بخوره ... میرم سراغ کیفش و ظرف غذا رو درمیارم و مشقای دیروزش رو که معلم دیده و مشق امروز و نامه های مدرسه و بقیه چیزا رو درمیارم و میشینم دونه دونه میخونم ... مشقای دیروز میره توی پوشه مخصوص و مال امروز میره روی میزش که بنویسه و نامه ها هم اگر جواب دادنیه که میدم و اگر اطلاع رسانیه و باید تاریخ و روز خاصی کاری انجام بشه میذارم کنار برنامه هفتگیش و اگرنه میره توی جعبه بازیافتی ... میرم سراغ فریزر و گوشت چرخ کرده رو درمیارم و میذارم یخش آب بشه ... ظرف غذا و یه سری خرد و ریز دیگه رو میشورم و یه چای برای خودم میریزم و میذارم گرم بشه و با یکی دو تا خرما میرم سراغ کامپیوتر ... حالا این وسط شصت بار صدا میکنه که مامان این کار رو دارم و بیا اینو ببین و چیزای دیگه بماند ... بعد از چک کردن ایمیلا و سر زدن به یکی دو تا سایت میرم سراغ تهیه غذا ... با همسر جان هم یکی دو باری حرف میزنیم ... خیلی بی تفاوت انگار نه انگار که تولدشه ... خلاصه نزدیک اومدنشّ بوی غذا توی خونه پیچیده و میز هم چیده شده و کادو ها ( هانا از چند روز قبل دو سه تا نقاشی برای باباش کشیده و توی کمد من قایم کرده بود) هم آماده س ... آهنگ تولد داره پشت هم پخش میشه و مادر و دختر لباس پوشیده و آراسته نشستن منتظر آقای تولدی ... حالا هی ساعتو نگاه میکنم و بچه م هی میگه مامان من گشنمه و منم برخلاف همیشه که غذای ایشون رو زودتر میدم، میگم صبر کن با بابا بخوریم ... زنگ میزنم که کجایی میگه یه ربع دیگه میرسم ... کیک رو با فشفشه های روش ( شمع نخریده بودم) گذاشتیم روی میز ... بادکنکای تولد مبارکی هم دو طرف مبل ... هزار بار میره پشت پنجره و میگه نیامد ... خلاصه چراغ جلوی در روشن میشه و میفهمیم اومده و میدوم که فشفشه ها رو روشن کنم ... صدای اسپیکر هم بلنده ... تا در باز میشه هوار میکشیم "سورپرایز " و اوشونم با لبخند پهنی ازمون تشکر میکنه و مراسم بوس و دیدن کادو ها به جا میاد ... دخترک میدوه و با چاقو میاد توی پذیرایی ... همینجوری با آهنگ تولدت مبارک قر میریزه و چاقو رو اینور و اونور میکنه ... خوشبختانه چاقوی میوه خوریه و جای نگرانی نیست ... من و باباش هم قند توی دلمون کارامل میکنن ... کیک بریده میشه و بعد شام سرو میشه ... بعدم مراسم خوابوندن هانا خانم که با خوندن کتاب و بعدشم لالایی و گاهی این وسطا به ترک دیوار و گوشه کنار رفته پرده و لیوان آب بالای سرش و چراغ خواب و هر چیزی که فکرش رو بکنی هم میخنده ... از اون غش غش های ناب و از ته دل ... بالاخره راضی میشه و میخوابه ... بعدم خودمون دو تا چای تازه دم میریزیم و با اون کیک بهشتی میخوریم ... تولدت مبارک همسر خوب من ... همیشه سالم و خوشحال کنار من و دخترمون بمونی عزیزم ...

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت   توسط شبنم  | 
آقاجان این کلمه هایی که به واسطه یه سریالی عوض میشن و توی دهن مردم میوفتن، چرا بعد از یه مدت ولشون نمیکنیم برن پی کارشون؟ ... کلمه " عاشقانه " چه زشتی و سختی ای داره که به جاش هر جا که می ری و به حرف هر کسی که گوش میدی میگن " عشقولانه " ؟ این عشقولانه چه مزیتی به عاشقانه داره؟ نه راحت تر توی دهن میچرخه و نه جذابتره ! این سریال مال چند سال پیش بود اون موقع توی بحبوحه پخشش، خوب شاید قشنگ هم بود ... الان اگر یکی اون سریال رو ندیده باشه از کجا باید بفهمه عشقولانه همون معنای عاشقانه رو میده؟ ...بعد از یه مدت مزه ش رو از دست میده و یه جورایی چندش آور میشه و بی کلاسه ( حالا اونایی که استفاده میکنن ناراحت نشن من منظورم هیچ شخص خاصی نیست) ...

مراسم تحلیف مستر پرزیدنت رو دیدم ... چقدر صورت بشاش و خندونش به آدم آرامش میده ... چقدر حرفاش زیبا، به جا و پخته بود ... از مراسم شبش که حظ کردم ... یه مهمونی بزرگ که با همسرش، لباسای حسابی پوشیده بودن و کنار دوستدارانش که از مردم عادی هم توشون بودن میرقصیدن ... چقدر قشنگه ... مگه همچین مراسم جدی ای نمیتونه شاد باشه؟ ... من کمتر کسی رو دیدم که از حرفاش و بزرگی لذتی که توی وجود همه میریخت و انرژی ای که بین همه موج میزد، چشماش تر نشده باشه ... فقط و فقط از یه چیزی کمی واهمه دارم ... اونم بال و پر گرفتن عده ای که اینهمه سال پایین نگه داشته شدن و حالا دنیا رو مال خودشون میدونن ... من کاملن تفاوت رفتاری چندین نفری که باهاشون توی هفته پیش برخورد داشتم رو حس کردم ... به هر حال کاری ندارم چه کسی آمده و کیا دوستش دارن و کیا مخالفشن، برام این مهمه که همه دنیا روی آرامش ببینه ... امیدوارم ...

یکی از چیزایی که همیشه سعی کردیم هانا داشته باشه و روش خیلی کار کردیم اینه که قدر شناس باشه ... هم قدر چیزایی رو که داره بدونه و هم برای کارهایی که براش انجام میشه حتی اگر وظیفه طرف مقابلش باشه قدر شناسی کنه ...پریروز برای کاری که قرار بود انجام بدم، همسر جان تعطیلی داشت و پدر و دختر تا بعد از ظهر که من برسم با هم کیف کردن ... رفته بودن پارک ته کوچه و با سورتمه ( sled سورتمه میشه فکر کنم توی فارسی) روی تپه های اونجا سر خورده بودن و موقع برگشتن هم با دیدن جعبه پیتزایی که یکی از همسایه ها جلوی در گذاشته بوده ( اون روز، نوبت هفتگی آشغال بردن بود) از همسر جان میپرسه که میتونن برای ناهار پیتزا سفارش بدن که اوشونم با کمال میل قبول میکنن ( فقط من عاشق پیتزام ظاهرن نه؟ ) ... خلاصه داشتم که برمیگشتم خونه زنگ زدم ببینم چیزی لازم ندارن بخرم که گفتن برام پیتزا نگه داشتن ... گفتم پس اون ته چین نازنین رو که پختم چرا نخوردین؟ خندیدن و گفتن هوسونه بوده : ) بعد از رسیدن و میل فرمودن برشهای پیترا، رفتیم بیرون برای انجام یه سری کارا که بعدشم برسیم به عشق هانا خانم یعنی " چاکی چیز " چون از هفته قبل قولش رو داده بودیم... اون روز به قدری بهش خوش گذشت و کیف کرد که تمام مدت چشماش برق میزد ... شب موقع برگشتن چندین بار تشکر کرد که بردیمش اونجا و اینکه بهش خوش گذشته و هر بار هم ما با کلی قربون صدقه بهش گفتیم که خیلی خوشحالیم از شادی اون ... صبح طبق معمول با خوندن یه شعر آهنگین رفتم برای مدرسه بیدارش کنم ...همین که چشماش رو باز کرد، یه لبخند قشنگ صورتش رو پوشوند و گفت مامان مرسی که دیروز منو بردین چاکی چیز ... دلم آب شد براش ... محکم بغلش کردم و گفتم شمایی که دختر خوبی هستی و اینهمه قدر شناسی، لیاقت خیلی بهتر و بیشتر از این رو داری عزیز دلم ... مامان و بابا به اندازه تمام دنیا دوستت دارن و همیشه همه سعیشون رو میکنن که شما خوشحال باشی ...

امروز اومده میگه: مامان میشه یه چیزی بدی بخورم؟ میگم وا الان بهت خوراکی دادم که مادر... میگه: نه ... جز از rice krispies squares ... میگم "جز از " نه، "به جز " ... میگه خوب به جز از اون : ) ...

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت   توسط شبنم  | 
چند شب پیش فیلمی نشون میداد که دو تا شخصیت اصلیش پدر و دختری بودن که بعد از مدتها دوری، دختره برای تابستون میاد به شهر کوچکی که باباش توش زندگی میکرد... اولش کلی دعوا مرافعه داشتن تا اینکه کم کم بعد از یکسری جریانات با هم درد دل کردن و موقعی که دختره داشت بر میگشت به شهر خودش و پیش مادرش، به سختی جدا شدن ... یکی از صحنه هایی که دلم رو ناز کرد، جاییش بود که توی چشمای مهربون پدرش نگاه میکرد و پدرش با چشمای پر محبتی که چند خط کوچیک کنارش افتاده بود، همه عشقش رو روونه وجود دختره کرد ... به قدری زیبا دخترک رو بغل کرد و توی بازوهاش فشار داد که بغض تمام دنیا آمد توی گلوم ... چقدر دلم بغل بابا و مامانم رو میخواد ... یه بار که از اینجا زنگ زدم خونه مامان اینا، دوستش هم پیششون بود و گوشی رو گرفت و گفت " چطوری عزیز مامان و بابا؟ " و من لبریز از عشقشون ته دلم قنج میزد برای لوس کردناشون ... میدونم اینجا رو نمیخونن اما بذارین بگم که با اینکه برای خودم زن بزرگی شدم و مادر، هنوز محتاج محبتای شیرینشونم ... مشتاق صدای نازنیشونم ... منتظر بوییدن و بوسیدنشونم ... هنوز و همیشه عاشقشونم ...

هانا هر روزی که مدرسه میره، یک کتاب با خودش میاره که بخونه ( یا براش بخونیم) و توی دفتر مخصوص گزارشش رو بنویسیم که چطور بوده به نظرمون و اینکه خودش خونده کتاب رو یا ما براش خوندیم ... چند شب پیش یک کتاب حسابی رو خودش به تنهایی ( البته با کمی تمرکز روی بعضی کلمات) خوند و نمیتونم بگم چقدر لذتبخش بود برام...دخترک با سواد من ... دیگه تقریبن بیشتر تابلوهای مغازه ها و جاهایی که میریم رو میخونه و بعضیاشم یه تلفظای خنده داری از توش در میاد که غش میکنیم ... تازگیا خیلی دلم میخواد یادش بدم یه خرده سفت تر باشه در برابر همبازیاش... از بس دلش میخواد با همه راه بیاد و حتی المقدور با آرامش همه کار رو انجام بده، به خودش سخت میگذره ... کلی باهاش صحبت میکنیم و هر بار با یه مهربونی خاصی میگه " آخه اون دوستمه، اشکالی نداره" ...عزیزکم ...

دیشب بعد از یه تماس تلفنی دلچسب و خوشحال کننده، رفتم سراغ کارام و همینجور با خودم ترانه ای رو که این روزا ورد زبونمه زمزمه میکردم... همسرجان که از اون اتاق صدای منو شنیده بود با لبخند اومده سراغم و به سبک نوار قصه علیمردان خان میگه " کبکش خروس میخونه عباسقلی خان ... اسم آقازاده ش علیمردان خان "  ...میگه خیلی خوشحالی نه؟... منم خندیدم و گفتم چرا که نه و بقیه ترانه رو ادامه دادم ... منتظرم شدیدن : )  ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت   توسط شبنم  |