تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
اون روزها یه دختر یکسال و هشت ماهه توی خونه بود که زبون میریخت و کارای جدیدش شوق بی حدی به وجودمون روونه میکرد ... این روزا دختر پنج سال و هشت ماهه ای هست که اونقدر کارای بزرگ میکنه و هنوز مثل مربا خوشمزه است که خونه رو لبریز از حس زندگی میکنه ... اون روزا اونجا بودم و این روزا اینجا ...اون روزا اونجا نزدیک و اینجا دور بود ... این روزا اینجا نزدیک و اونجا دوره ... اون روزا عشق چیزی رو داشتم که به شدت برام تازه و نو بود ... این روزا عشق تجربه ای قشنگ و لذتبخش ... اون روزا مینوشتم از همه چیزایی که ذوقش رو داشتم ... این روزا مینویسم از اون چیزایی که برام عزیزن ... اون روزا مینوشتم که بدونم بعد چی میشه و حسم تا کجاها میره ...این روزا مینویسم چون میدونم چه حس نابیه تجربه اش... اون روزا نوشتم ... این روزا مینویسم ... از تمام حروف شبشیدها ... از لحظه های قشنگ ... از روزهای سخت ...از تجربه های گرون ... از تمام لطافتهای رنگ وارنگ ... مینویسم .... شبشیدهای عزیزم مینویسم ...همینجایی که تورو از روز اول خلق کردم، پرورش دادم و حالا که چهار ساله شدی دارم لذتت رو میبرم ... مینویسم از همه همه شیرینیا و تلخیا ... حتی اون چیزهایی که گس هستن ...چهار سالگیت مبارک شبشیدهای من ...

چند روز پیش دوازدهمین سال نامزدی من و همسرجان بود ... چه حس عجیبیه فکر کردن به اون شبنم اون روزا که ۲۰ ساله بود و بی توقف میون بازوهای همسرش میرقصید و پایکوبی میکرد .... چقدر تک تک سالهای بزرگ شدنمون رو دوست دارم ... عزیز دلم مثل اون آهنگی که دوست داریم برات میگم " با تو انگار تو بهشتم ... با تو پر شهامتم من" ... مبارکه ...

سانازی ...نانازی ... تولدت مبارک خوب من ... از ته دلم آرزو میکنم همیشه احساس خوشبختی توی دلت موج بزنه که بهترین آرزو خوشبختیه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت   توسط شبنم  | 
ما برگشتیم ... بسیار سفر خوبی بود مخصوصن که مدت زیادی کنار مامان و بابا بودیم و از وجود نازنینشون لذت بردیم ...از هیچ کاری برای اینکه بهمون خوش بگذره دریغ نکردن ... شامهای آنچنانی، مهمونیهای متعدد، گردشهای عالی، قبول مسئولیت هانا برای اینکه من بتونم با دوستام برم بیرون، هدیه های فراوون برای هانا و مامانش که فقط قسمتی از اونا خرید هر شب یا یک شب درمیون اسباب بازی و جایزه و هدیه برای دخملک و ملافه و ست کامل قابلمه و هدیه دلاری حسابی بود ...یه روز با مامان و بابا رفتیم هتل نادری که نزدیک محل کار باباست ... جای همگی اونایی که دوست دارن خالی که یک شاتو بریان عالی نوش جان کردیم و  یکبار هم جوجه کبابی حاتم رو منور فرمودیم و یکی دیگه هم پیتزایی مورد علاقه من بود ... خلاصه که خدا برام حفظشون کنه که سنگ تموم گذاشتن ... قسمت آخرش که همسرجان هم به ما پیوست دیگه محشر بود ... یک روز هم که بنا به دلایلی باید جایی میرفتیم که هانا رو نمیشد ببریم، ایشون مهمون عمو و همسر بسیار گلش بود ... برده بودنش سرزمین عجایب و حسابی بهش رسیده بودن ( ممنون ندای عزیزم) ...اما ...با یکی از دوستام صحبت میکردم، بهش گفتم اگر مامان و بابا بیان پیش ما، من دیگه چند سال یکبار، به ایران سر میزنم ... اونایی که دارین شمشیر میبندین که بیایین بنده رو شرحه شرحه کنین خودتون رو عذاب ندین میتونین از همینجا صفحه رو ببندین و برین چون اونایی که منو میشناسن میدونن که به اندازه یک اخم هم برام کامنتای بی منطق و پر از هیاهوی الکی، مایه نمیذارم... اگر از سفر طولانی و لذتبخشم (به لحاظ بودن کنار عزیزام و مخصوصن مامان و بابای گلم)، همین قسمت داخل پرانتز رو کنار بذاریم، همون چند سال یکبار کافیه کافیه ... چرا؟ ... خیلی چیزا توی ذوق میزنه ... اول اینکه هیچ احترامی برای بچه ها ( نه به معنای پر رو کردنشون و بی ادب بار آوردنشون ) قائل نیستن ( آره بابا جون توی همین ۳ ساله من خارجی شدم رفت) ... نمونه اش خرید از فروشگاه لایکو بود که همینکه هانا رفت روی تختی که گذاشته بودن برای مدل بشینه آقاهه از ته مغازه دوید و گفت: اِ کوچولو بدو بیا پایین ببینم ... هانا هم طفلی جا خورد و اومد چسبید به من ... منم گفتم عیبی نداره مامان، کار بدی نکردی شما ... اون آقا در حالی که داشت قسمتی که پاهای هانا بوده رو میتکوند بلند بلند به همکارش میگه: خیلی کار خوبی کرده مامانه هم بهش میگه عیبی نداره ... دوم اینکه برای آدم بزرگها هم احترام قائل نیستن ... توی رستوران و مغازه و هر جای دیگه با اخموترین آدما که برخورد کنی میفهمی فروشنده یا گارسنه ... سوم اینکه همه هم و غم مردم شده چاقی و لاغری و خرید گرونتر هر وسیله یا لباسی ... یعنی اگر یکی رو برای اولین بار بعد از مدتها ببینن امکان نداره بعد از سلام و احوال پرسی یا حتی قبل از اون اینو نگن: وااااااااای چقدر لاغز ( یا چاق) شدییییییییییی ... بعدشم که با مریضیاشون به هم پز میدن یعنی به این صورت که یکی میگه وای نمیدونی چقدر گرفتارم همه ش از این دکتر به اون دکتر فشارم بالا و پایین میشه ... اون یکی واااای این که چیزی نیست من تازه علاوه بر اون مشکل قند هم دارم ... سومی با گرفتن قیافه نزار میگه خدا نصیبتون نکنه من که تمام بدنم آرتروزه، دکتر گفته تو اصلن چیزی به اسم زانو نداری از بس ساییده شده و ... این ماجرا ادامه داره ... اگر از خریدشون بگن، امکان نداره قیمتش رو نگن یا حتی اگر سهون اون تکه یادشون بره، بلافاصله ازشون سوال میشه ... مثلن دو نفر بچه دار نشستن از خرید لباس بچه برای هم تعریف میکنن... واااای رفتم براش یه پالتو خریدم ۷۵ تومن ... اون یکی آره بابا همه چیز گرونه من که یه ست پستونک جدید چیکو از فلان مغازه روبروی پارک ملت( گفتن اسم مغازه هم پز رو تکمیل میکنه و بهش جلا میده) خریدم ۱۲ تومن ... تولد برای یکسالگی بچه گرفتن، اونوقت دی جِی خبر کردن!!! یک میلیون و فلان قدر هزینه کردن ... لباس شب خریدن به همون مناسبت ۲۵۰ تومن !!! ... دیگه اینکه تو چون از کانادا اومدی نباید جلوت کم بیارن همه شون حرف "ر" رو به پر پیچ و تابترین صورت ممکن ادا میکنن و حتمن توی حرفاشون از هر ۵ کلمه، یکیش رو انگلیسی میگن ( اونم با کاربرد اشتباه کلمه) یا جمع میکنن یه جمله رو به انگلیسی میگن ... باور کنین دیدن همکارام که رفته بودم، یکیشون که سِمَت مهمی هم الان داره منو برد که یه تور از قسمتای مربوط بهش ببینم که یکی از بچه های شرکت رو که یکی دو بار کارش به من افتاده بود و میشناختمش رو دیدم ... اون گفت ( با لهجه غلیظ انگلیسی اما فارسی) واو پس "آی شود بی سو بیوتیفول" که شما منو یادت مونده ... منم با دهن باز فقط نگاهش کردم و لبخند زدم ... ترافیک هم که به حد مرگ منو عصبانی میکنه ... یهو راننده بغل دستیت تصمیم میگیره بره به راست و همون موقع این کار رو میکنه ... بدون راهنما یا صبری که شما رد بشی بری ... همینجوری میاد و این شمایی که باید حواست باشه ...بوق بوق بوق ... تصادف و فحش و فحش کاری و دست به یقه شدن هم از مناظر طبیعی شهره که هر چند دقیقه یکبار دیده میشه و دو تا ماشین گرمبی به هم میکوبن و دو تا راننده با عصبانی ترین قیافه پیاده میشن و عین مسلسل اموات و اجداد و اقوام هم رو مورد تفقد قرار میدن و بعد یقه های همدیگه رو نوازش میکنن و گاهی هم هجوم میبرن برای مشتی لگدی چیزی که اون جمعیتی که دور حادثه وسط خیابون جمع شدن جلوشونو میگیرن و اونا هم سوار میشن و همینجور که زیر لب از اون آبدارها به هم میگن، اون صحنه رو به هم میزنن و جمعیت هم انگار توی دل شانزه لیزه داره تفرج میکنه، قدم زنان و با سرعت دلخواه میرن توی پیاده رو ... دیگه اینکه بوق زدن برای خانمها ( با هر نوع پوششی و هر سنی) یه چیز بسیار عادی شده ... اگر سر میرداماد، کنار خیابون ولیعصر به سمت تجریش در شلوغ ترین موقع روز هم بایستی حد اقل ۲۰ تا ماشین بزرگ و کوچیک با راننده هایی از همه رقم بهت توجه ویژه مبذول می فرمایند ...الان اگر بخوام همه رو بنویسم یه طومار میشه ... بازم خدا رو شکر میکنم برای داشتن خانواده گرم و صمیمی که هر کجا باشیم از وجود هم لذت میبریم ...

یه چیز دیگه هم بگم و برم ... توی فرودگاه موقع برگشتن اینقدر اذیتمون کردن که دیگه گریه م گرفته بود ... به خاطر اون اعتصاب بانگوک و برنامه هاشون، مسافرا رو فرستاده بودن با پروازای دیگه که نتیجه این شده بود که، صندلیهای رزرو شده ما یهو شده بود مال نور چشمیا... من و هانا و همسر جان سه صندلی مختلف در سه جای مختلف بهمون داده بودن ... هر چی هم میگیم آخه این بچه ۵ ساله چجوری باید تنهایی کنار یه آدم غریبه بشینه میگه: همینه که هست ناراحتی جاتو میدیم یکی دیگه الان مسافرایی هستن که جا ندارن... میگیم شما اجازه همچین کاری نداری، مگه میتونی صندلی ما رو که پولشو دادیم برداری بدی به یکی دیگه؟ میگه همینه که هست و میذاره میره ... توی گرفتن بار هم اینقدر استرس به آدم وارد میکنن که قدرت تصمیم گیری رو ازمون میگیرن ... الکی الکی ۲۰۰ دلار اضافه بار دادیم در صورتی که اگر اجازه میداد با آرامش فکر کنیم میتونستیم اضافیهای چمدونا رو توی یکی بریزیم و اون کوچولوهه که خیلی هم سبک بود رو با خودمون ببریم داخل هواپیما ... توی صف سوار شدن به هواپیما هم ازشون میپرسیم که ما بچه داریم کجا بایستیم که زودتر بریم تو؟ با تمسخر میگه از این خبرا نیست ... اما همین پرواز همینکه پاتو میذاری داخل هواپیما دنیا عوض میشه ... همه لبخند میزنن ... همه چیز به سادگی با صحبت با یه مهماندار خوشرو حل میشه ... از دوبی به تورنتو هم که عالی بود ... پرواز به غایت راحت و مطلوب ... اینجا هم توی فرودگاه رفتیم که تاکسی بگیریم، یکی داخل سالن آمد جلو و گفت که ۷۵ دلار میشه و ما که دنبالش رفتیم یه مامور با بیسیم اومد و گفت که کمکی میتونه بهمون بکنه یا نه که گفتیم داریم میریم سوار تاکسی بشیم و به آقاهه اشاره کردیم که داشت جلوتر میرفت ... گفت اونا تاکسیهای رسمی و قانونی نیستن و گفت دنبال من بیایین تا راه رو نشونتون بدم و در همین حین به من گفت که شما حواست به دختر کوچولوت باشه و خودش شروع کرد به هل دادن چرخ دستی من ... هر بار که تشکر میکردم از زحمتی که داره میکشه گفت اصلن خودتو ناراحت نکن من وظیفه مو انجام میدم ... ما رو رسوند به تاکسیهای اصلی و خودش با بیسیم تقاضای یک تاکسی "ون" کرد برامون چون تعداد چمدونا زیاد بود و گفت که محل استقرار تاکسیا اینجاس و هیچ جایی داخل فرودگاه نیستن و ازمون تشکر کرد که با اون تاکسی قلابیه نرفتیم چون اونا مسئولیت دارن که جلوی تاکسی الکیا رو بگیرن ... بعدن راننده توی راه بهمون گفت که چون اون تاکسی قلابیا بیمه ندارن اگر اتفاقی بیوفته ، مثلن تصادف کنه هیچ غرامتی نمیده و در نتیجه فرودگاه رو "سو" میکنن که جلوی همچین افرادی رو نمیگیره ... اینم یه خوشامدگویی فرد اعلا از کشور قانونمند و پر از آرامش کانادا ... کلی احساس خوبی کردم که حواسشون به همچین چیزایی هم هست ... راستی همه چیز گفتم ، اینم بگم که بی انصافی نکرده باشم ... مامورای چک پاسپورت که پاسدار بودن بسیار مودب و خوش برخورد بودن برخلاف نیروی انت ظامی که با ده من عسل هم نمیشد خوردشون و وقتی باهاشون حرف میزدی انگار پشه داره ویز ویز میکنه و حتی یه نیم نگاه هم نمیکردن بهت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت   توسط شبنم  |