چند روز پیش دوازدهمین سال نامزدی من و همسرجان بود ... چه حس عجیبیه فکر کردن به اون شبنم اون روزا که ۲۰ ساله بود و بی توقف میون بازوهای همسرش میرقصید و پایکوبی میکرد .... چقدر تک تک سالهای بزرگ شدنمون رو دوست دارم ... عزیز دلم مثل اون آهنگی که دوست داریم برات میگم " با تو انگار تو بهشتم ... با تو پر شهامتم من" ... مبارکه ...
سانازی ...نانازی ... تولدت مبارک خوب من ... از ته دلم آرزو میکنم همیشه احساس خوشبختی توی دلت موج بزنه که بهترین آرزو خوشبختیه ...
یه چیز دیگه هم بگم و برم ... توی فرودگاه موقع برگشتن اینقدر اذیتمون کردن که دیگه گریه م گرفته بود ... به خاطر اون اعتصاب بانگوک و برنامه هاشون، مسافرا رو فرستاده بودن با پروازای دیگه که نتیجه این شده بود که، صندلیهای رزرو شده ما یهو شده بود مال نور چشمیا... من و هانا و همسر جان سه صندلی مختلف در سه جای مختلف بهمون داده بودن ... هر چی هم میگیم آخه این بچه ۵ ساله چجوری باید تنهایی کنار یه آدم غریبه بشینه میگه: همینه که هست ناراحتی جاتو میدیم یکی دیگه الان مسافرایی هستن که جا ندارن... میگیم شما اجازه همچین کاری نداری، مگه میتونی صندلی ما رو که پولشو دادیم برداری بدی به یکی دیگه؟ میگه همینه که هست و میذاره میره ... توی گرفتن بار هم اینقدر استرس به آدم وارد میکنن که قدرت تصمیم گیری رو ازمون میگیرن ... الکی الکی ۲۰۰ دلار اضافه بار دادیم در صورتی که اگر اجازه میداد با آرامش فکر کنیم میتونستیم اضافیهای چمدونا رو توی یکی بریزیم و اون کوچولوهه که خیلی هم سبک بود رو با خودمون ببریم داخل هواپیما ... توی صف سوار شدن به هواپیما هم ازشون میپرسیم که ما بچه داریم کجا بایستیم که زودتر بریم تو؟ با تمسخر میگه از این خبرا نیست ... اما همین پرواز همینکه پاتو میذاری داخل هواپیما دنیا عوض میشه ... همه لبخند میزنن ... همه چیز به سادگی با صحبت با یه مهماندار خوشرو حل میشه ... از دوبی به تورنتو هم که عالی بود ... پرواز به غایت راحت و مطلوب ... اینجا هم توی فرودگاه رفتیم که تاکسی بگیریم، یکی داخل سالن آمد جلو و گفت که ۷۵ دلار میشه و ما که دنبالش رفتیم یه مامور با بیسیم اومد و گفت که کمکی میتونه بهمون بکنه یا نه که گفتیم داریم میریم سوار تاکسی بشیم و به آقاهه اشاره کردیم که داشت جلوتر میرفت ... گفت اونا تاکسیهای رسمی و قانونی نیستن و گفت دنبال من بیایین تا راه رو نشونتون بدم و در همین حین به من گفت که شما حواست به دختر کوچولوت باشه و خودش شروع کرد به هل دادن چرخ دستی من ... هر بار که تشکر میکردم از زحمتی که داره میکشه گفت اصلن خودتو ناراحت نکن من وظیفه مو انجام میدم ... ما رو رسوند به تاکسیهای اصلی و خودش با بیسیم تقاضای یک تاکسی "ون" کرد برامون چون تعداد چمدونا زیاد بود و گفت که محل استقرار تاکسیا اینجاس و هیچ جایی داخل فرودگاه نیستن و ازمون تشکر کرد که با اون تاکسی قلابیه نرفتیم چون اونا مسئولیت دارن که جلوی تاکسی الکیا رو بگیرن ... بعدن راننده توی راه بهمون گفت که چون اون تاکسی قلابیا بیمه ندارن اگر اتفاقی بیوفته ، مثلن تصادف کنه هیچ غرامتی نمیده و در نتیجه فرودگاه رو "سو" میکنن که جلوی همچین افرادی رو نمیگیره ... اینم یه خوشامدگویی فرد اعلا از کشور قانونمند و پر از آرامش کانادا ... کلی احساس خوبی کردم که حواسشون به همچین چیزایی هم هست ... راستی همه چیز گفتم ، اینم بگم که بی انصافی نکرده باشم ... مامورای چک پاسپورت که پاسدار بودن بسیار مودب و خوش برخورد بودن برخلاف نیروی انت ظامی که با ده من عسل هم نمیشد خوردشون و وقتی باهاشون حرف میزدی انگار پشه داره ویز ویز میکنه و حتی یه نیم نگاه هم نمیکردن بهت ...