تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
همینجور که دارم شامش رو آماده میکنم، حواسم هم به تلویزیونه که داره یه تبلیغ انتخاباتی پخش میکنه ... آخرش میپرسه آیا جوابتون به این سوال که این پول به جای اینکه بیاد توی دست خودتون و خونه خودتون، بره دست این آقا "بله" هست یا "خیر" و عکس اون آقا رونشون میده و بقیه ماجرا .... یهو میبینم میگه: معلومه که جوابمون "نه" هستش... در حالی که دو تا شاخ روی سرم در اومده و با چشمای گرد میرم طرفش و میگم: آخه تو این چیزا رو از کجا میفهمی قربونت برم من؟ ... میگه: خوب مامان من دارم مدرسه انگلیسی میرم ... همینجوری که میرم بغلش میکنم و یه بوس محکم میکنمش ادامه میدم: میدونم مامان جون، منظورم اینه که از کجا معنی این چیزا رو میفهمی فسقلی من؟ ... با یه احساس خوبی میگه: خوب بهشون فکر میکنم ... در این مرحله دیگه کنترلم از دستم خارجه و دارم میچلونمش و قربون صدقه هایی از روی ذوق نثارش میکنم ... یهو یه ابروش رو میده بالا و با یه حالت جدی میگه: خوب مامان آدم پولش دست خودش باشه که خیلی بهتره!!!! خودمون بهتر میدونیم با پولامون چیکار کنیم !!!! ... منم همونجوری جدی تحویلش میگیرم و میگم: بله خوب مامان جون شما درست میگی ... بلند میشم و میرم سمت آشپزخونه که بقیه شام رو بکشم و بیارم و با خودم فکر میکنم باید خیلی اطلاعات عمومی و مطالعه ام رو بیشتر کنم تا از پس سوالات بعد از اینش بر بیام فینگیلی خانوم رو ...

دیگه چیزی به پروازمون نمونده ... هانا که توی پوستش نمیگنجه ... هر دقیقه میگه نمیشد بلیط رو به جای فلان روز و ساعت برای الان میگرفتی؟ ... منم با خنده میگم مامان جون بلیط اتوبوس که نیست هر دقیقه بخوای بری سوار شی یا تصمیمت رو عوض کنی : )

اینم آقای رایان گل گلاب  و عسل دل عمه ... قربونت برم که هنوز ندیده عاشقتم ....

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت   توسط شبنم  | 
داریم میریم سفر ... یه سفر عالی ... همه اش چند روز دیگه بیشتر نمونده ... کنار اون یکی اتاق دو تا چمدون هست که طبق لیستی که نوشتم تا اون چیزایی رو که میخوام یادم نره، چیده بشن ... من و هانا میریم و همسر جان هم بعدن بهمون ملحق میشه ... این روزا هر وقت گیرش میندازم که داره فکر میکنه، سر به سرش میذارم و اونم میگه باشه حالا هی اذیت کن : ) ...دخترک کلی هیجان داره ... به مدرسه اش اطلاع دادیم و فقط خواستن که نامه بنویسیم که میخوایم بعد از سفر که برگشتیم هم بچه مون رو همون مدرسه بفرستیم که جاش رو نگه دارن و ما هم اطاعت امر کردیم ... ته دلم قلقلک میاد ... یه وقتایی به خودم میام و میبینم یه لبخند بزرگ نشسته روی لبام ...

 دیروز یکسال شد که این خونه رو داریم ... چه روزای شلوغی بودن ... تمیزی و خرید و هیجان ... خستگی و خوشحالی ... شوق و ذوق و هزار تا فکرای جورواجور ... خونه خوشگلمون مرسی که مال ما شدی : ) ...

فردا دوباره عمه میشم ... عمه یه آقا پسر خوشمزه مثل خواهرش ... عسلی حسابی به خودت برس تا عمه ببیندت و بغلت کنه و کیف وجودت رو ببره ... یه مدت دیگه هم جشن فارق التحصیلی برادرمه ... یادته اولین سالی که اومدی بابا به شوخی بهت میگفت "آقای دکتر پس گوشیت کو؟" ... حالا آقای دکتر خسته نباشی عزیزکم ...

گفتم بیام و بگم که خدا رو شکر بهترم و خبرای خوب دیگه رو هم به اطلاع برسونم و از همه همه دوستای خوبم تشکر کنم ... مرسی برای همه مهربونیاتون ... مامان و بابای گلم میدونم که اینجا رو نمیخونین اما به خاطر دل خودم میگم که یه دنیا ازتون ممنونم برای پشتیبانی همیشگیتون ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت   توسط شبنم  | 
برای انجام یک جراحی کوچک باید میرفتیم به شهری در نزدیکی تورنتو ... بعد از هماهنگیهای لازم که همگی رو خود دکتر و عوامل مربوطه انجام میدن تاریخ رو بهم خبر دادن و همسرجان هم یه هتل خوب جا رزرو کرد و رفتیم... از استرس و ضعف و مسائل روحیش بگذریم، بسیار خوب گذشت... اول اینکه دکتر و گروهش به قدری مهربون و آروم و مسئول بودن که جای هیچ نگرانی نبود ... دوم اینکه از نظر روحی ساپورت ویژه داشتم ... سوم هم هتل و مسیر رفت و آمد به نهایت زیبا و سبز و خرم و مفرح بود ... اونجا که رسیدیم خانم مهربون باهام از همه ریزه کاریهای جراحی و پیش نیازا و پیامداش، صحبت کرد و بهم اطمینان داد که همه هوش و حواس گروه جراحی با منه و نمیذارن آب توی دلم تکون بخوره ... بعدم که خود دکتر گوگولی اومد و به صورت تخصصی مراحل رو بررسی کرد... رفتیم هتل و فردا صبح زود برگشتیم بیمارستان و بعد از گرفتن پذیرش به بخش جراحی بزرگسالان ( که هر چی فکر کردم نفهمیدم چرا منو بردن به اون بخش، چون باید بخش کودکان و نوجوانان بستری میشدم : ) ) رفتیم. به همسرجان گفتن که دخترتون نمیتونه اینجا بمونه و فرستادنش اتاق انتظار... بعد از گرفتن فشار خون و نبضم بهشون گفتم که اگر میشه برن و همسرجان و هانا رو بفرستن هتل، چون هم خود پرستارا به قدری خوب به آدم میرسن که نیازی به همراه نیست و هم اینکه اون دو تا خیلی سختشونه برای ۸-۷ ساعت اونجا یه لنگه پا منتظر بمونن ... قرار شد شماره همسرجان رو داشته باشن که هر وقت کار من تموم شد بیاد دنبالم ... اوشون هم سفارش شدید و اکید کرده بود که تو رو خدا حواستون بهش باشه و نذارین اذیت بشه و اونا هم با روی گشاده و مهربونی فراوون قول داده بودن که از حق نگذریم هیچ کوتاهی نکردن ... اومدن بردنم سمت اتاق عمل و دم در همه شون اومدن و باهام دست دادن و خودشون رو معرفی کردن که هر کدوم چی کار انجام میدن و ازم پرسید که میدونم برای چه عملی اومدم و حالم خوبه یا نه که گفتم از جزئیات جراحی خبر دارم و فقط یه خرده ترسیدم ... شروع کرد به نوازشم و گفت که اصلن جای ترس نیست و همه اونایی که اونجان مواظب منن ... روی تخت اتاق عمل تمام تنم از شدت سرما میلرزید که تا بهشون گفتم، یکیشون دوید و یه پتوی کلفت رو از توی یک دستگاه گرم کننده آورد و انداخت روم و تند و تند پاهام و شونه هام رو میمالید که گرم بشم... بعد هم ماسک اکسیژن و تزریق ماده بیهوشی که چقدر بهم مزه داد ... بعدم با صدای خانم پرستار توی ریکاوری به هوش اومدم و بهم مسکن داد و بردنم توی بخش... اومدن چند بار فشار و نبضم رو چک کردن و بعد از گذشتن حدود ۲ ساعت گفت که به نظر ما همه چیز روبه راهه و اگر خودت حس میکنی خوبی، زنگ بزنم که همسرت بیاد دنبالت ... منم گفتم خوبم و حتمن خبر بده بیاد ... آدرس دری که نزدیک اون بخش بود رو به همسر جان داد و توی این فاصله هم من لباسام رو پوشیدم و دوباره روی تخت خوابیدم تا اومدن و با صندلی چرخدار بردنم تا دم ماشین که دیدن قیافه همسرجان و هانا، جون رو توی تنم برگردوند... به محض اینکه منو دیدن دویدن طرفم و بوسیدنم ... اینقدر حرف همسرجان به دلم نشست که گفت" الهی هیچوقت تو رو اینجور جاها نبینم و همیشه سلامت بمونی عزیز دلم" و بغضش رو قورت داد ... هانا هم تند و تند و مسلسل وار سوال میکرد که چی شده و چیکارا کردن با من ... توی هتل همسرجان و هانا رفتن استخر که هم من بتونم استراحت کنم و هم از کچلی بیشتر جلوگیری بشه چون توی اون چند ساعت مو به سر اوشون نمونده بود از بس هانا خانم پرسیده بود پس کی میریم استخر : ) ... یه چند ساعت بعد همسرجان که بهم سر هم زده بود، زنگ زد که اگر حالت بهتره، بیا دم استخر بشین و آبمیوه ای چیزی بخور که حال و هوات هم عوض بشه که گفتم فعلن انرژی ندارم ... یه خرده که گذشت با خودم گفتم این چه کاریه؟ من که نمیخوابم، اونجا هم که نمیخوام برم استخر و همینجوری میشینم، خوب بذار برم پیش اونا که دلشون هم شور منو نزنه ... خلاصه پاشدم و یه آرایش کوچولو کردم و آروم آروم رفتم به سمت قرار : ) ... از دور که منو دید همچین چشمای مهربونش برقی زد که دلم آب شد ... اونجا بودیم و بعدم برگشتیم توی اتاق و فرداش هم حرکت به سمت تورنتو که توی راه کلی جاهای خوشگل دیدیم و لذت طبیعت و هوا رو بردیم ... این بود گزارش روزهای غیبت کبرای اینجانب ...

توی این مدت به این نتیجه رسیدم که هیچ چیزی بی علت نیست ... درسته از اون جراحی خوشحال نبودم و کلی غصه خوردم، اما عوضش فهمیدم چه گنج بزرگی دارم توی زندگیم که با هیچ چیز دیگه ای عوضش نمیکنم ...همسری که عشق زندگیمه و با توجهش و محبتاش، تحمل درد و ناراحتی این پروسه رو برام کمتر و راحت تر کرد و آنچنان با دقت و وسواس بهم رسیدگی کرد، که خدا روشکر خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم سرپا شدم... دختری به پاکی و عزیزی وجود نازنینش که انرژی و انگیزه زندگیمه و توی این مدت به شدت رفتار عاقلانه ای از خودش نشون داد که همه دلم از شادیش به جنب و جوش افتاد ... خانواده ای که همیشه از عشقشون دلم گرم و قرصه و با پیگیریا و تماسای هر روزه و هر ساعته شون ازم پشتیبانی کردن ... دوستایی که هیچ جای خالی ای از لطف و محبت و مهربونی توی قلبم باقی نذاشتن ... به خاطر همه شون از خدا ممنونم ... خدا جون درسته اون چند روز کلی ازت گله کردم اما خودت خوب میدونی همیشه شبنم دستاش به طرف خودته ...

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت   توسط شبنم  |