* چون دخترکم هنوز نمیتونه فارسی بخونه و در ضمن دلم میخواست این پست رو بشنوه، فایل صوتیش رو اینجا براش میذارم ...
چند روزیه خورشید خانم قدرت رو به دست گرفته و فرمانروای آسمونه...از اول بهار هم میومد و میرفت اما نه به این پر رنگی ... عکس کنار صفحه اولین گلهای بنفش و خوشرنگ حیاطمونن که رو صورتاشون پر از شبنمه و دارن به خورشید سلام میکنن ... بهار خانم یه کم تاخیر داشتی اما مهمون عزیز همیشه عزیزه ... خوش اومدی خورشیدکم ...
دوست خوبم برام یه ایمیل فرستاد که اجرای سرود " ای ایران " توسط تعدادی از بازیگران سینمای ایران بود. همون روز چندین بار نگاه کردم و برای دوستام فرستادم. توی ایران هم که بودم، امکان نداشت این سرود پخش بشه و اشک من جاری نشه. نمیدونم چرا انگار آهنگش رو روی بند دل من میزنن و لغاتش رو از سلولهای تنم انتخاب کردن. فکر میکنم کمتر کسی پیدا بشه همچین حسی به این سرود نداشته باشه. به نظرم کار کم نظیری انجام دادن. صداهاشونم با اینکه خواننده حرفه ای نیستن، دلنشینه. اگر اینترنت پر سرعت دارین دیدنش رو از دست ندین.
قبل از عید، حرف خرید ماهی قرمز شد و هانا پرسید که هر کدوم چه اسمی میخوایم روی ماهیمون بذاریم ... خودش گذاشت "گلدی"، من "تینا" و همسرجان "صفدر" حالا بماند که چقدر خندیدیم از این تناسب اسمها و اسم انتخابی همسر جان( به کسی بر نخوره، من نمیگم اون اسم بده. فقط هیچ تناسبی با اسمای انتخابی ما و همینطور خود اون ماهی ریزه میزه نداشت) ... روزی که ماهیا داخل تنگ آب انداخته شدن دیگه ورد زبون هانا شده بود اسم اینا و دقه (دقیقه) به ساعت کنار ظرفشون بود و باهاشون احوالپرسی میکرد. یکی دو روز بعد یکیشون مُرد و انداختیمش توی دستشویی و یه سیفون و تشریف بردن ... دو روز بعد اون یکی، کله پا شد و دیروز هم آخری که صفدر خان بود ... با مراسم ویژه ای ایشون رو تا کاسه توالت همراهی کردیم و بعد از خالی کردن تنگ آب و محتویاتش، میخواستم سیفون رو بزنم که دیدم هانا با احترام وایستاده کنار دستشویی و دستاش رو توی هم، جلوی سینه اش گره کرده . یه آهی کشید و با صدای مغمومی گفت: " صفدر... تو ماهی خیلی خوبی بودی ... ببخشید که مُردی ... حالا میری پیش زن و بچه ات، چون اونا رو قبلن انداختیم اینجا ... خدا حافظ ..." و یه بوس با دستش فرستاد و یه آه دیگه پشت سرش و بعد صدای دل انگیز آب فراوون ... من واقعن خشکم زده بود ... بعد که به خودم اومدم یک بوس محکم کردمش و ازش پرسیدم که خیلی ناراحته که صفدر رفته یا نه؟ که گفت: معلومه که ناراحتم اما عوضش الان همه شون پیش همن !!!
مهمونی سال نو خوب بود و به خصوص به هانا بسیار خوش گذشت چون یه دوست جدید پیدا کرده بود و دیگه از اول تا آخرش با اوشون، اون وسط قر ریختن و بازی کردن ... من همینجوریشم پیچ کمرم شله و توی خونه اگر آهنگ مخصوص ترقص پخش بشه سریع از خجالتش در میام، توی اون محیط و با اونهمه آهنگای شاد کنترل پیچ و مهره و اینا کاری بس دشوار بود : )
دیشب همسر جان به هانا گفت: دیگه وقت خوابیه دخترم. بریم دیگه ... هانا با اصرار میخواست کارتونی رو که داشت نشون میداد، تا آخرش ببینه ... همسر جان بهش گفت: میدونی من الان اگر جای تو بودم چیکار میکردم؟ میرفتم مسواکم رو میزدم و دستشویی میرفتم و لباس خواب میپوشیدم و بعدم لالا ... هانا همینجور که چشمش به تلویزیون بود گفت: میدونی من اگه جای شما بودم چیکار میکردم؟ میگفتم، هانا جون تا هر وقت بخوای میتونی تلویزیون ببینی و بازی کنی و کیف کنی : ) ... حرف حساب جواب نداره ...
نوشین جون اینم از بازی من:
آرزوی محالم چیه... راستش اصولن اهل آرزوهای محال نیستم. یعنی شیرینی آرزو به رسیدن بهشه و بعضیاشم به نرسیدن بهش. اما گاهی دیگه عجیب میشه علاوه بر محال... من همیشه یه دونه از اون عجیب محالا داشتم و اونم اینه که یه چوب جادو داشته باشم... میدونم هیچوقت نمیشه و بیشتر مثل یه رویای بچگانه اس اما خوب گاهی بچه بودنم عالمی داره : )
گلچه عزیز و می گل خوشگل اینم از بازی شما گل ها:
باید یکی از پستایی که در سال ۸۶ نوشتم و خودم از همه پستای دیگه بیشتر دوستش دارم رو بنویسم ...اینم اونی که خودم هلاکشم : )