امروز روز خودمه ... وقتی از یک هفته قبل با ایمیل و تلفن و کامنت و پیام اورکات بهت میگن که براشون مهمی، چرا که روزم نباشه؟! ... وقتی از شب قبل همسر و دخترکت با هم در گوشی پچ پچ میکنن و دل کوچک فسقلیش طاقت نمیاره و میاد بهت میگه "تولدت مبارک. میخوای یه چیز سیکرت بهت بگم؟" و در گوشت میگه "بابا میخواد ما رو ببره رستوران کُره ای و برات کادو گیفت کارد بخره"، چجوری میشه که روزت نباشه؟! ... وقتی میری مهد دنبالش و از در مهد که وارد میشی همه مربیا یه صدا بهت "تولدت مبارک" میگن و وقتی میپرسی "شما از کجا میدونین؟ " جواب بشنوی که پبلی به همه گفته که تولد مامانشه و بعدم ببینی یه کارت بزرگ خوشگل برات درست کرده و روش با دستای نازنینش نوشته " I LOVE YOU"، چطور میتونی یه لحظه از امروز رو مال خودت ندونی؟ ... وقتی همسرت از سر کارش زودتر از همیشه میاد و میبینی برنامه ریزی کرده و کیک خیلی خوشمزه و خوشگلی که همیشه دوستش داری برات خریده و کادوت رو هم گرفته و حاضره که بازم ببردت جایی که کیف کنی و بهت خوش بگذره، میشه نگی امروز روز منه؟ ... وقتی با عزیزترین صداهای دنیا از روز قبلش تلفن بارون میشی و صبح روز تولدت هم مهربونترینهات بهت تلفن میزنن و یکی یکی لبخند روی لبات مینشونن، میگی همین امروز روز منه ...ایمیل بی نظیر همسر برادر جان با اونهمه حس و انرژی کم نظیرش، ایمیل دوست خوبم با یه دنیا محبت، کامنتای دوستای گل، پیغامهای اورکات که هر وقت ایمیلت رو باز میکنی بهت میگه هنوز دارن برات تبریک میفرستن، اس ام اس غیر منتظره از بهترین دوستت، همه و همه وادارت میکنه با صدای بلند بگی " امروز روز منه" ... خدایا از اینهمه لطفی که به من و خانواده ام داری ازت ممنونم ... از همه پیامهای پر از محبتتون لبریز عشقم ... لبریز شوقم ... لبریز شادیم ... لبریز احساسم ... امروز روز منه ... و من چه سبزم امروز : )
پ ن: همسر جان کلی توی مغازه قنادی با خودش حساب کتاب کرده و دیده خانمش که بنده باشم ۳۰ سالمه. برای همین شمع برای عدد ۳۰ خریده بود. وقتی خواستیم شمعها رو بذاریم بهش گفتم پس چرا ۳۰ خریدی؟ گفت پس چند باید میخریدم؟ گفتم بابا از سال ۵۵ تا ۸۶ میشه ۳۱ سال. حالا تو دوست داری من همون ۳۰ ساله بمونم حرفی نیست، میمونم ; ) ...
تو میگی فرقی نداره، من که چیزی نمیبازم
میگه چرا میگه بسوزم؟ ... براش قصه اش رو میگی ... صدام میکنی ... بر میگردم و نگاهت میکنم ... توی چشمام نگاهتو قفل میکنی ... میگی " من قربون اون رنگ چشات " ... دلم گُر میگیره ... نگاهمو میدزدم ... دوباره نگاهت میکنم ... میگی وای اون چشمات ... دوباره توی دلم غوغا میشه ... خودت میدونی چجوری دلمو ناز میکنی نه؟ ... میدونی اینجوری که لوسم میکنی، دلم بازم نرم میشه... مثل پرند ... گرم میشه... مثل تابستون .... مثل حالا ...
یه آهنگ " آمو" داره که اولین رقص مشترک مهماندارامون با اون بود ... من آمو رو نمیشناختم زیاد اما این آهنگش رو خیلی دوست داشتم ... پیداش کنم لینکش میکنم اینجا ...
اینقدر پبلی حرکاتش و حرفاش بزرگ شده که باورم نمیشه. گاهی نسبت به بعضی چیزا عکس العملایی نشون میده یا فکر میکنه و جواب میده که دلم ضعف میره. عاقل شده بچه ام... دیروزیاد گرفت اسمش رو به فارسی هم بنویسه. هم خودش کلی ذوق کرد و هم گلوی بنده زخم شد از بس جیغ کشیدم : ) ... تازگیا دلتنگی مامانم اینا رو میکنه. توی خیابون یه دفعه برگشت گفت: ای وای مامان نگاه کن اونجا مامانا داره راه میره. برگشتم به سمت خیابون و گفتم کو؟ با انگشت پیاده رو رو نشون داد و گفت : اوناهاش ببین مامانای منه ها ... یا همش ازم میپرسه که الان اینجا صبحه خونه مامانا اینا شبه؟ خونه دایی اینا عصره؟ طفلکم از دار دنیا یه عمو داره و یه دایی که هیچکدوم پیشش نیستن. مامان بزرگ و بابابزرگاش هم که ایرانن ... همه اش خدا خدا میکنم یه طوری جور بشه و ببینیم همدیگه رو...