تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
چهارشنبه سوری معرکه بود. اول اینکه لزلی ( لسلی) پارک رو بسته بودن و دم دراش هم  ساین زده بودن که مراسم چهارشنبه سوری در میدون مل لستمن انجام میشه. وقتی هم که پرسیدیم گفتن پارسال یکی حالش بد شده بوده و آمبولانس با سرعتی که باید بهش میرسیده نرسیده و اینه که امسال نمیخوان همچین اتفاقی بیوفته. این پارک برای همچین جمعیتی طراحی نشده و اگرم جا داشته باشه محل تردد آمبولانس و ماشینهای امدادی با سرعت بالا رو نداره. اینجوری شد که رفتیم همون میدونه. دوم اینکه برنامه خیلی بهتر از اونی بود که فکر میکردم. مجری برنامه یه آقای جوونی بود که انگار تار و پود بدنش از رقصه. همچین با هر آهنگی میرقصید و قر میریخت که آدم کیف میکرد. یه بند هم میگفت خانمم اینجا ایستاده ( فکر کنم میترسید بهش پیشنهادات بی شرمانه بشه : ) )مراسم بزن و بکوب بود و آتش بازی . روی زمین هم شمع روشن کرده بودن گذاشته بودن که از روش بپرن. غرفه های مختلف برای آش و کباب و نقاشی چهره بچه ها هم بود. ما تقریبا به موقع رسیدیم و از شروع برنامه بودیم تا آخرش. فشفشه های پبلی رو هم روشن کردیم. بچه ام از اولش هی میگفت پس کِی آتیش روشن میکنن، فشفشه هامو روشن میکنم، ترقه میزنن، از رو آتیش میپریم، ...؟! منم توضیح دادم که آتشی در کار نیست و به همون شمعی که از روش پریدیم رضایت بده. هوا هم که تاریک شد فشفشه ها رو به ترتیب قد روشن کردیم و کلی کیف کرد. بعدم کلی قر ریختیم. اونجا سرود ای ایران رو برای اولین بار با دقت گوش داد و در حقیقت کامل شنید. فرداش رفته بود توی مهد خونده بود. وقتی رفتم دنبالش مربی ایرانیش گفت این سرود رو از کجا یاد گرفته؟ گفتم همون دیروز توی مراسم چهارشنبه سوری دقیق گوش داده. از اون روز هم کار ما شده خوندن سرود ایران و ترجمه اش. اینقدرم قشنگ میخونه و اجراش میکنه که دلم ضعف میره... دیروز رفته بودیم از کتابفروشی ایرانی براش کتاب قصه جدید بگیریم ( به اصرار خودش)، به آقاهه میگیه این کتاب شنگول و منگوله. آقاهه هم گفت: نه این بز زنگوله پاست. خیلی جدی برگشت گفت" خودم میدونم... اما اسم بچه هاش که سه تا هم هستن شنگول و منگول و حبه انگوره!!!) آقاهه هم گفت آفرین به شما بیا اینجا فروشنده بشو، تو بهتر از من میدونی : ) بعدم بهش دو تا کارت پستال ( به قول پبلی پاسپورتال) با عکس ایران داد... ساعتها رو اینجا و آمریکا سه هفته زودتر از کشورهای دیگه کشیدن جلو و حساب کردن نمیدونم چقدر به صرف اقتصاد کشوره. حالا چرا همه کشورا این اشتباه بزرگ رو میکنن و ساعتهاشون رو یکی پس از دیگری میکشن جلو و اینو نمیدونن که هیچ فرقی نمیکنه!!! رو نمیفهمم : ) ... سبزه عیدم کلی بلند و خوشگل شده . راستش اولین سالیه که خونه تکونی روی دوش خودم بوده. یعنی هیچوقت خودم خونه تکونی نکردم. همیشه خانمی که هفتگی برای تمیزی خونه مامان اینا میاد رو میگفتم که دو روز بیاد . شاید برای همینه که هیچوقت از خونه تکونی وحشت نداشتم ( زحمت کشیدم: ) ) ... خلاصه که این فسقل خونه ما تکوندنش همچین حول و ولا داشت... برای عید همسر جان تعطیله ( رییسشون ایرانیه و ۳ روز تعطیلشون کرده) بنده هم که تعطیل تشریف دارم... برادرم و خانمش و دخمل خوردنیش برای عید میرن ایران. کلی خوشحالم که مامان اینا تنها نیستن. همش دلم پیش اوناست. پبلی هم بد جوری این روزا هوای ایران و خونه مامانم اینا و بودن کنارشون رو داره... تازگی یه آهنگ از فرهاد جواهر کلام شنیدم که به نظرم عالیه. تا حالا اصلا ( با عرض شرمندگی) اسمش رو هم نشنیده بودم. وقتی رفتم دیدم که ۳ تا آلبوم دیگه هم داره. خلاصه که یکی دو تا از آهنگای آلبوم جدیدش از اون مدلاس که دل آدمو ناز میکنه...روزای آخر سال ۸۵ خوش بگذره ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت   توسط شبنم  | 
چند روزیه هوا خیلی عالی شده ... بوی عید میاد... فردا رو هم که گفتن توی این هفته بهترین هوا رو داره. یعنی چهارشنبه سوری به راهه. "میدون مل لست من" و " لزلی پارک " رو میدونم که برنامه هست. منم یه دو بسته فشفشه برای پبلی خریدم که روشن کنه و اگر اینا اجازه بدن و آتشی بر پا باشه از روش بپریم و سرخی تو از من، زردی من از تو ، بخونیم... هیچوقتی مثل عید دلم هوای ایران رو نداره. شاید چون اولین ساله که اینجام ( اینم یه جور دلخوشکنکه چون بیشتر اونایی که اینجان معتقدن عید توی ایران یه مزه دیگه داره)... شاید چون فقط مال ایرانیاس. چون توی خود ایران همه تکاپوی خرید و نو شدن و ولوله خونه تکونی و چهارشنبه سوری و سیزده به در رو دارن. اینجا همه به هم خبرا رو میگیم. از هم میپرسیم چهارشنبه سوری کجا بریم و شب عید کدوم رستوران جمع بشیم و سیزده رو کجا در کنیم. همه مجله های ایرانیا پُره از تبلیغات شیرینی و هفت سین و برنامه های مربوط به تحویل سال، اما ... اما این کجا و آن کجا ... نه میخوام آه و ناله کنم و نه هی وطن وطن. یه چیزی اون توی دلم چنگ میزنه. یه چیزی میگه انگار خدا اون بالا نشسته و بوی بهار رو توی ایران میپاشه...انگار یه نسیمی یه ذره اش رو هم برای من آورده... انگار اون بالا نشسته و توی هوا مایع نرم کننده و خوشبوی عید رو قاطی روزا و شبا میکنه ...بوی عید ... یعنی عطر سنبل که با سبزه و سیب قاطی بشه ... یعنی در خونه رو که باز کنی یادت بیاد سال داره نو میشه... دلت تو سینه جا نشه از بس تالاپ تولوپ میکنه... هنوز که هنوزه دلم برای عید قیلی ویلی میره ... خدایا اون نرم کننده رو اینجا هم بریز ... رو موهای طلایی خورشید ... روی پوست روشن مهتاب ... تو هوای دلامون ... که دلا گرم بشن، تازه بشن، نو بشن، سبز بشن، نرم بشن ... نرمتر از صبح پرند ...بهار خانم مشغول بزک دوزکه و با کفشای پاشنه تق تقیش میاد خونه هامون ... حواسم باشه پنجره رو باز بذارم یه وقت دلش ازم نگیره ... دلش که نرمه ... نرمتر از صبح پرند ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت   توسط شبنم  | 
اول از مراسم سالگرد ازدواج عرض کنم که اینجانب به عطر دلخواهم رسیدم ... همسر جان میگفت با اون ایهاالناسی که تو، توی وبلاگت راه انداختی مگه غیر از اینم میشد کاری کرد ؟ : ) یکعدد کیک شکلاتی سه لایه خیلی خوشمزه هم خریداری فرمودیم و میل کردیم. تنها کیک شکلاتیه که جای کیک بی بی رو برام میگیره. برای همسر جان هم یک ست کامل ادکلن هیلفیگر با مام و کیف اصلاحش خریدم... از کنسرت هم هر چی بگم کم گفتم. اینقدر جیغ زدم که صدام گرفته بود. اولش که صداش رو شنیدم و اومد روی سن اشکام راه افتاد. همسر جان هم که چیلیک چیلیک ازم عکس میگرفت. جالبه که خودم همیشه میگفتم یعنی چی که اینایی که میرن کنسرت خواننده مورد علاقه شون و گریه میکنن؟!؟! حالا خودم دیدم که یعنی چی. برای همینه که دارم بیشتر و بیشتر سعی میکنم آدما رو قضاوت نکنم. خلاصه کلی ازش فیلم گرفتم و عکس که متاسفانه چون تاریک بود و از هولمون دوربین رو روی حالت گرفتن عکس در تاریکی نذاشته بودیم فقط یه دونه اش قابل دیدنه که میذارم این کنار صفحه. از اولش هم هی پبلی میگفت پس کی حنا خانوم رو میخونه و هی هم مردم جیغ میزدن حنا خانم رو بخون و اونم میگفت چشم ( حالت کشدار بخونین)... هیچی دیگه پبلی خوابش برد و حنا خانم رو نشنید. البته من یه کمی فیلم گرفتم اما به علت انجام حرکات موزون در هنگام فیلمبرداری، دوربین ویبره فیلم گرفته : ) ... آهان اینم بگم که کنسرت آخرش نبود و معلوم شد شایعه بوده. اینقدر قشنگ با آهنگ سبد سبد میرقصید که غش کردم. اگر بتونم یه قسمتایی از فیلم رو که جیغ و هوار خودم توش نباشه پیدا کنم، میذارم اینجا که ببینید...

صبح همسر جان دم آسانسور از پبلی پرسید" بابا جون خوبی؟ " با یه حالت گرفته جواب داد" نه ... حال خوبی ندارم... آخه دلم برای مامانا خیلی تنگ شده" : ( ... توی ماشین نشسته بودیم و داشت با عروسکش بازی میکرد. از قول عروسکه گفت: I'm sorry بعدم خودش جواب داد : sorry doesn't work و ادامه داد "یعنی با ببخشید که کار درست نمیشه!!!!" ... پریروز هم برای اولین بار خودش تنهایی رفت حموم. اول وان رو براش آب کردم و عروسکاش رو شست و بازی کرد. بعد صدام کرد که میخواد بیاد بیرون ( البته این وسطا هم مرتب میرفتم بهش سر میزدم). شامپوی خودش رو بهش دادم و موهاش رو شست و شونه کرد و شامپو بدنش رو هم روی لیفش ریخت و خودش رو شست و بعدم آب کشید و گفت حاضرم. منم حوله اش رو پوشوندم و آوردمش بیرون. اینقدر تشویقش کردیم و هورا کشیدیم که کلی کیف کرد و احساس بزرگی بهش دست داده بود....

بعد از ۲۰ سال همسر جان دوست دوران بچگیش رو و خانواده شون رو اینجا پیدا کرد. یکشنبه هم اینجا بودن. اینقدر خوشحالم که میبینم از ته دلش شاد شده. توی چشماش شیطنت بچگی موج میزنه وقتی باهاشون حرف میزنه. این ۲۰ سال رو برای هم تعریف کردن. از اونایی که رفتن، از اونایی که مریضی ناجور گرفتن، از ازدواجا، از بچه هاشون از همه و همه. حالا برای عید چند نفر به دوستامون اضافه شدن برای عید دیدنی و حسابی خوشحالم... اقای همکار زحمت کشیدن و یه لینک بهم معرفی کردن که توش کلی داستانای قشنگ داره. از صبح دارم ماه و پلنگ رو گوش میدم ... چقدر لطیفه ...

پ.ن: اینم آدرس اون سایت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت   توسط شبنم  | 
امسال شد هفت سال... میدونی امروز صبح که داشتم پبل رو آماده میکردم تا ببرمش مهد یه دفعه چه حسی اومد سراغم؟ اینکه یعنی این موجود معصوم و نازنینی که جلوم ایستاده بچه من و تو هستش؟ یعنی باور کنم که امروز هفت سال شده که دو تا قلبی که همیشه از صدای گرپ گرپ هم باخبرن، توی یه خونه و کنار هم دارن همنوایی میکنن؟ یه نگاهی به عکس عروسیمون که روی دیواره کردم. به پبل گفتم میدونی امروز سالگرد عروسی من و باباس؟ پرید بالا و گفت هورااااااا . بعد یهو ساکت شد و گفت: آخه منم میخوام عروس بشم. خندیدم و گفتم میشی مادر جون، میشی. من از شما تقریبا ۲۰ سال بزرگتر بودم که عروس شدم. شما هم بزرگتر بشی حتما عروس هم میشی. نگاهش کردم و تو دلم گفتم یعنی اون روز ما چه حالی هستیم؟ حتما همون حالی که مادر و پدرامون شب عروسی ما بودن... یادته چه تبی داشتی؟ یادته همش ۲ ساعت بیشتر نخوابیدی؟ یادمه وقتی با ضرب و زور آمپول و قرص حالت بهتر شده بود و آمدی دنبال من گفتی که مریضی یادت رفته ... اولین باری که از در اومدم تو و مامانم نگاهم کرد بهم گفت " چطوری گربه من " یعنی شکل گربه شده بودم؟... یاد اون ترافیک شب عید افتادم که از آرایشگاه تا باغ و بعدشم تا آتلیه و بعدم تا خونه توش گیر کردیم. یه راه یه ربعه ۲ ساعت طول کشید. تازه مردم چون میدیدن ماشین عروسیم بهمون راه میدادن که زودتر رد بشیم. چه احساس خوبی بود... یادته بعد از موزیک و بزن و بکوب و رفتن مهمونا یه عده خودمونیا موندن و آواز خوندیم و رقصیدیم ؟ من که دیگه کله ام مال خودم نبود. اینقدر موهامو محکم کشیده بود بالا و سنجاق  زده بود که دیگه بی حس شده بود. یادته ساعت ۴ صبح مجید و فرهاد جون تا خونه اسکرتمون کردن؟ بوی خونه مون، بوی نوییش، بوی اون روزا پیچیده توی خیالم. یاد صورت مهربون و دستای گرم و صدای مطمئنت میوفتم، وقتی روبروم نشستی و گفتی، بهت قول میدم خوشبختت کنم و چه خوب به قولت عمل کردی. هفت سال کنارت، توی یک خونه، توی یک هوا نفس کشیدن برام خیلی لذتبخش بوده و هست. به اندازه همون یه دونه وجودت، دوستت دارم. هفتمین سالگرد ازدواجمون مبارک عزیزترین همسر، دوست، همراه، همراز، همنفس دنیا ...

اینم یکی از آهنگای خودمون برای یادآوری همه خاطره های قشنگمون ... (فقط برای اینکه اون خاطره خاص یادت بیاد بگم که ما بودیم و مجید و کامبیز)

نیوشا جونم بعد از مامان و بابام اولین نفری هستی که لطف کردی و بهم این روز رو تبریک گفتی. از محبت و مهربونیت بینهایت ممنونم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت   توسط شبنم  | 
دقیقا به همون علت تغییر شیفت بنده کمتر میتونم سراغ کامپیوتر جون بیام. حالا عرض میکنم چرا. اول اینکه از صبح بدو بدو میپوشیم و تشریف میبریم دنبال کار و زندگیمون. اونجا هم که فقط میتونم وبلاگا رو وقتی سرم خلوت تره بخونم و نه میشه کامنت بذارم و نه میتونم مطلبی پست کنم. اونم الان عرض میکنم چرا. چون به زبون شیرین فارسی باید بنویسم و این بی سوادا نمیفهمن که چه دُر و گوهرایی میخوام بنویسم اینجا که، بنابراین نمیتونن توی کارم حسابی فضولی کنن ( همون مانیتور کردن واو به واو کار و بار بنده است. امان از امنیت بالا و ترس شدید از لو رفتن اطلاعات گرانبها!!!) و این یعنی اینکه ابدا نمیشه دست از پا خطا کنیم. منزل هم که میام، هم دل و روده ام از هر چی کامپیوتره به حالت شکوفه زدن میوفته و هم مجبورم به شکم عزیز تر از جان اهل منزل بپردازم. بعدم مراسم شستشوی ظرف و ظروف و بعدم احیانا خوردن چای و بازی با پبل خانم یا دیدن کارتون مورد علاقه اش و بعدم همون شعر معروف " کفش، جیش، مسواک، لالا" و بعدم خواب. یعنی به نام پبل و به کام خودمون میشه. بعد از سه سال و خرده ای توی هفته پیش برای اولین بار ۱۰ ساعت خوابیدم. این یعنی رکورد زدم . رفته بودم پبلی رو همراهی کنم که بخوابه و خودم غش کردم. بعضی شبا هم مثل امشب که میخوایم چک جناب راجرز( شرکتی که ازش تلفن و تلویزیون و موبایل و اینترنت داریم) رو بنویسیم و کمی به کارامون برسیم و تلویزیونی ببینیم و زنگی به ایران بزنیم، پا میشیم و اتفاقا اون حالتی که بالا بهش اشاره کردم رو ندارم. اینه که پریدم پشت کامپیوتر که چند کلمه بنویسم. مرسی که اینقدر مهربونین و کلی سراغمو گرفتین. آنا جون تهدیدت کارساز شد : ) ...واااااای کارتون سیندرلای ۳ رو دیزنی تبلیغ کرده بود و از هفته پیش اومد توی بازار و ما هم برای دخترکمون ( برای خودمون در اصل) خریدیم. خیلی خوشگله. من که میخکوب شده بودم پای تلویزیون. برعکس شماره ۲ که اصلا خوشم نیامد، واقعا عالیه. ماجراشم اینه که اگر کفش بلوری به پای آناستازیا جون میخورد چی میشد و اتفاقاتی که قبل و بعدش میوفته دیدنیه... پبل خانم هر آهنگی رو فقط کافیه یک بار بشنوه تا دفعه دوم هم شعر و هم ملودی رو عینا باهاش تکرار کنه. اینقدرم با احساس میخونه که دلم ضعف میره. علاقه شدیدی هم به نقاشی پیدا کرده و چیزای خیلی قشنگ تری میکشه. یعنی میشه تشخیص داد چیه. قبلا باید ازش میپرسیدیم که اینی که کشیده چیه اما حالا قشنگ مشخصه... دیشب خونه دوست جونم بودیم و داشت با آب و تاب برای مامانش که از ایران اومدن ماجرایی رو تعریف میکرد. به یه قسمت پر هیجان داستان که رسید یک حالت جالبی به تن صداش داد و گفت " واااااای خدا رحم کنه " منظورش بود خدا رحم کرده : ) ... این هفته ابی میاد اینجا. اینقدر دلم در حالت قیلی ویلیه که نگو و نپرس. از یه طرف هم شنیدم کنسرت خداحافظیشه حالا راست و دروغش پای خودشون.خلاصه که حال بنده رو حسابی درک بفرمایید لطفا... اینم بگم و برم که رییس جدیدم ( به خاطر تغییر شیفت رییس قبلی عوض شد) یک آقای گلیه که نگو و نپرس. اینقدر با خوشرویی سلام صبح بخیر و عصرم خداحافظی میکنه که هر چی خستگیه یادمون میره. هر وقت بهش میگم شب بخیر و خداحافظ زودی با لبخند جواب میده "good night my dear " آقای همکار شما که تایید میفرمایید نه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت   توسط شبنم  |