صبح همسر جان دم آسانسور از پبلی پرسید" بابا جون خوبی؟ " با یه حالت گرفته جواب داد" نه ... حال خوبی ندارم... آخه دلم برای مامانا خیلی تنگ شده" : ( ... توی ماشین نشسته بودیم و داشت با عروسکش بازی میکرد. از قول عروسکه گفت: I'm sorry بعدم خودش جواب داد : sorry doesn't work و ادامه داد "یعنی با ببخشید که کار درست نمیشه!!!!" ... پریروز هم برای اولین بار خودش تنهایی رفت حموم. اول وان رو براش آب کردم و عروسکاش رو شست و بازی کرد. بعد صدام کرد که میخواد بیاد بیرون ( البته این وسطا هم مرتب میرفتم بهش سر میزدم). شامپوی خودش رو بهش دادم و موهاش رو شست و شونه کرد و شامپو بدنش رو هم روی لیفش ریخت و خودش رو شست و بعدم آب کشید و گفت حاضرم. منم حوله اش رو پوشوندم و آوردمش بیرون. اینقدر تشویقش کردیم و هورا کشیدیم که کلی کیف کرد و احساس بزرگی بهش دست داده بود....
بعد از ۲۰ سال همسر جان دوست دوران بچگیش رو و خانواده شون رو اینجا پیدا کرد. یکشنبه هم اینجا بودن. اینقدر خوشحالم که میبینم از ته دلش شاد شده. توی چشماش شیطنت بچگی موج میزنه وقتی باهاشون حرف میزنه. این ۲۰ سال رو برای هم تعریف کردن. از اونایی که رفتن، از اونایی که مریضی ناجور گرفتن، از ازدواجا، از بچه هاشون از همه و همه. حالا برای عید چند نفر به دوستامون اضافه شدن برای عید دیدنی و حسابی خوشحالم... اقای همکار زحمت کشیدن و یه لینک بهم معرفی کردن که توش کلی داستانای قشنگ داره. از صبح دارم ماه و پلنگ رو گوش میدم ... چقدر لطیفه ...
پ.ن: اینم آدرس اون سایت.
اینم یکی از آهنگای خودمون برای یادآوری همه خاطره های قشنگمون ... (فقط برای اینکه اون خاطره خاص یادت بیاد بگم که ما بودیم و مجید و کامبیز)
نیوشا جونم بعد از مامان و بابام اولین نفری هستی که لطف کردی و بهم این روز رو تبریک گفتی. از محبت و مهربونیت بینهایت ممنونم...