تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
با پبل راجع به اینکه نباید دستش رو موقع خوردن چیزی توی دهنش بکنه صحبت میکردم. میگم مامان جان میتونی از عمو جون یا دایی که دکترن بپرسی که میکروبا چه کارای خطرناکی میتونن تو بدن ما انجام بدن ... یه خرده چشماش رو جمع میکنه و به یه جا خیره میشه. بعد به من میگه : دایی ریضا (رضا) که دکتر نیست. میگم: پس چیکاره اس؟ دکتره دیگه ... میگه : نه!!!! باباس . بابای هلیاس : ) ... بچه ام حق داره بابا بودن خودش یه شغل فول تایمه ... از روزی که این فیلم شهر موشها اومده توی خونه ما، دیگه روز و شب نداریم. وااای خدا ، چپ میریم، راست میاییم شهر موشها. جالبه که هزار بار دیده ها، اما هر بار که میذاریم صد جور سوال میپرسه. موشها چرا از شهرشون میرن؟ چرا بچه ها جدا میرن؟ چرا از کوه نمیرن همه شون، چرا گربهه سیاهه، چرا موشها رو میگیره، چرا اندازه ادمه ( اینو راست میگه) ، چرا چرا چرا. گاهی دیگه دلم میخواد فیلمه رو بردارم بندازم از پنجره بیرون . اما دلم نمیاد چیزی بگم. بهش میگم آخه مادر فیلمه بذار شروع بشه ، بعد مسلسل رو روشن کن... پبل عاشق قصه گفتن و شنیدن و کتابه. آلمان که بودیم، یه روز صبح بیدار شد و گفت که خواب دیده داییش مار شده. بعدم همسر برادر جان یه قصه براش ساخت که توش برادرم مار بوده و هر کدوم از ماها هم یه چیزی بودیم. این شد تمام فکر و ذکر و شام و خوراک پبل. هنوز که هنوزه تو هر کتابی یا فیلمی مار میبینه میگه این داییمه ها، وقتی مار بود. توی یه جای فیلم شهر موشها، آقای "موشی رو میشونه" ( به به از این اسم) با کاراته به ماره حمله میکنه و از میدون درش میکنه. تا اینجای فیلم میرسه ، پبل با هیجان شروع میکنه به بلند بلند داد زدن که " نه ... چرا داره دایی منو میزنه؟ " گیری افتادیما !!! : )  

* قابل توجه آبگوشت دوستان عزیز: امروز یک آبگوشت جانانه همراه یک کاسه ترشی جانانه تر بلعیده شد... اما انصافا چه آبگوشتی شده . از صبح گذاشتم حسابی جا افتاده و آبش هم غلیظ شده. ترشی هم که از مغازه ایرانی خریدم. آی جای همگی خالی خوردیم ...آی ملذوذ گشتیم ... به به ... بعدشم دو عدد چای تازه دم و خوشرنگ و خوش طعم ریختیم و لم دادیم و حظ بردیم : )

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 
توی نظرسنجی پست قبلی تاتای عزیز یه سری سوال مطرح کرده بود و جواب خواسته بود که دیدم شاید سوال خیلیا باشه، برای همین یه پست مینویسم براش. اول یه مقدمه میگم که موضوع روشن بشه. من از سن ۲۴ سالگی (همسرم ۲۹ سالگی) اقدام به مهاجرت کردیم و سِیر کارها خیلی عادی طی شد و در طول پنج سال که وقت داشتیم درباره این تصمیم بزرگ فکر کنیم، بارها و بارها قضیه رو سبک سنگین کردیم تا به این نتیجه رسیدیم. تو سنی که ما بودیم و هستیم و فرصتی که برای تصمیم گیری داشتیم، فکر نمیکنم تصمیممون عجولانه، غیر منطقی یا از روی احساسات بوده باشه. به هر حال آدم برای به دست آوردن هر چیزی که میخواد، یه بهایی پرداخت میکنه و بهای مهاجرت هم دلتنگی، گاهی نا امیدی، گاهی سختی و خیلی چیزای دیگه است که ناگزیر پرداخت میشه. پرسیده بودی مگه دنیا چند روز هست ( یا به نظر من منظورت اینه که عمر ما چند روز هست) که ارزش این دوریا و دلتنگیا رو داشته باشه. من میگم دلتنگی اسمیه که من رو اون احساس تو اون لحظه گذاشتم و احتمال زیاد هم همون بوده. من تو ایران خودم، کنار پدر و مادر خودم، پیش دوستای خودم گاهی آنچنان دلم میگرفت که از زور بغض میخواستم خفه بشم. منتها اونجا چند دقیقه کنار دوست نزدیکم مینشستم و باهاش دو کلمه حرف میزدم دلم باز میشد. الانم میکنم این کار رو. یعنی تلفنی باهاشون حرف میزنم اما اون کجا که تو چشم دوستت نگاه کنی و عکس العمل اونو ببینی و این کجا که فقط حست تو صدات باشه. اینجا اسم همه اون دلگرفتنا میشه دلتنگی. شاید دلیل اینکه قبلا راجع بهش نمینوشتم، این بود که خیلی زود برطرف میشد و اصولا آدمی هم نیستم که زیادی ناله کنم و سعی میکنم حرفای شاد بزنم. پرسیده بودی آیا اوضاع ایران اینقدر خرابه که ازش بزنی بیرون؟ باید بگم که من نه سیاسی هستم و نه به دلایل سیاسی زدم بیرون. نه زندگی بدی داشتم و نه برای زندگی آنچنانی اومدم اینجا. ممکنه اگر از اونایی که به این دلایل اومدن بپرسی جواب بهتری بگیری. من عاشق ایرانم . اگر میخواستم فقط از ایران خارج بشم، میرفتم آلمان پیش برادرم. اینجا رو انتخاب کردیم چون همه اینجا همینن. بیشتر ساکنین کانادا مهاجرن. کسی بهت نمیگه خارجی، کسی بهت توهین نمیکنه ( به قول خودت احساس بی ریشه بودن به آدم دست نمیده) . از آزادیهای آنچنانی خبری نیست و کلا شرایطش با فرهنگ ما همخونی داره. گفته بودی ما همه میگیم که اینجا برای بچه هامون بهتره ، از چه نظر؟ راستش من نمیگم اینجا فقط برای بچه ام بهتره. من میگم اینجا ممکنه برای بچه ام بهتر باشه ، علاوه بر اینکه تنها دلیل آمدنم بچه ام نبوده و اون موقعی که ما اقدام کردیم اصلا بچه ای در کار نبود. برای بچه ام هم ممکنه بهتر باشه. من اصلا این حرف به نظرم خودخواهی محضه که بگیم فقط به خاطر بچه هامون و آینده شون اومدیم. این یه جور باز گذاشتن راه برای منت گذاشتن سر اوناست. یه جور شونه خالی کردن از زیر تصمیمیه که خودمون مسئولش بودیم. مثل اونایی که بعد از همسرشون ازدواج نمیکنن، بعد از جدایی ازدواج نمیکنن، یه قدم گنده بر میدارن و هی میخوان بندازن گردن یکی دیگه. این میشه که دائم اون بچه میشه گردن نازکتر از مو که هی چپ بری و راست بیایی و بگی به خاطر تو بود، به خاطر تو کردم، به خاطر تو ...تو ..تو ... من ( ما ) برای زندگیمون برنامه ریزی کردیم. هر کسی اهداف کوتاه مدت و بلند مدت برای زندگیش داره. ما هم یکی از اهدافمون ادامه تحصیلاتمون بود و هست. همسرجان داره دانشگاه میره و میخواد توی رشته خودش ادامه تحصیل بده . فکر نمیکنم توی مملکت خودمون به این راحتی بتونی تصمیم بگیری که بیشتر درس بخونی. نمیگم نشدنیه ( که حتما خیلیا میگن پس اینهمه فوق لیسانی و دکترا کی ان ) اما خیلی خیلی سخت تره. ضمنا من هرگز نگفتم اومدم که بمونم. یعنی ممکنه برگردم. شرایط و رسیدن به اهدافمون این رو تعیین میکنه. شزایط پدر و مادرم که اینهمه عشق به دو تا بچه شون دادن و الان هیچکدوم پیششون نیستن تعیین میکنه. پرسیده بودی آینده بچه هامون اینجا چی میشه و ایا اینجوری بهتره که بی ریشه باشن یا تو ممکلت خودمون؟ عزیزم هیچ کس آینده رو ندیده. منم درمورد آینده هیچ نظر صد در صدی نمیتونم بدم، اما تا جایی که در توان دارم سعی میکنم از امکانات اینجا به نفع بچه ام و زندگیم استفاده کنم. توی ایران بچه های خیلی خوبی داریم و اینجا هم. اونجا بچه های ناجور داریم و اینجا هم. هیچ جا خوب مطلق یا بد مطلق نیست. کی گفته کسی که تو کشور خودش نباشه بی ریشه است؟ اینو الان که اینجام نمیگما. ریشه به خود آدم بستگی داره، به خانواده اش، به رفتارش، به گفتارش، به گذشته و آینده اش. یکی راحت تره توی اصفهان، تهران، اهواز، تبریز ، یا هر جای دیگه ای زندگی کنه اما مال یه شهر یا شهرستان دیگه است . این یعنی بی ریشه است؟ خواهی گفت که اون فرق میکنه چون توی ایرانه. اما من میگم خاک آدم اونیه که توش به دنیا اومده. اگر اونجا نباشی، چه یک شهر اینورتر و چه یه کشور. یعنی نخواستی یا نتونستی اونجا بمونی... در باره پیرزن و پیرمرد شدن هم ممکنه تو ایران هم تنها بمونی. مگه نیستن کسایی که تنهان؟ هرچقدر هم که همزبون باشن، وقتی کسی نباشه که باهات همزبونی کنه دیگه چه فرقی میکنه که کجا باشی؟ ... نمیدونم از اینهمه حرفی که زدم جواب درستی برات در میاد یا نه اما این حرف منه. ممکنه کس دیگه ای نظر دیگه ای داشته باشه ... یه چیز دیگه هم بگم و برم. اینکه ما معمولا وقتی میگیم به خاطر فلانی این کار رو کردیم یعنی ۹۰٪ به خاطر خودمون انجامش دادیم. اصلا دوست داشتن یعنی خودخواهی. کسی که خودش رو دوست نداشته باشه، نمیتونه کس دیگه ای رو هم دوست داشته باشه. شخص دیگه رو دوست داری به خاطر وجود خودت، دل خودت، علاقه خودت. اگر بچه ات رو دوست داری و میگی به خاطر اونه که این کار رو کردم، یعنی خودم خواستم. اصلا خود بچه و وجودشم به خاطر دل خودت خواستی و میخوای... من تازه ۳۰ سالمه، ممکنه چند ثانیه دیگه نباشم و ممکنه چندین سال دیگه هم باشم. پس باید خودم برای خودم اهمیت داشته باشم ، همسرم برام اهمیت داشته باشه، بچه ام برام مهم باشه، پدر و مادرم و برادرم و نزدیکام و دوستام برام مهم باشن تا هیچ لحظه ای افسوس لحظه قبل رو نخورم.... ما به خاطر خانواده کوچیکمون و در نهایت آینده مون مهاجرت کردیم ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 
آلمان که بودم، یه روز رفتیم دوسلدورف. توی ماشین همه جور آهنگی گذاشتیم و منم که سر جام بند نمیشم و هی همونجوری روی صندلی قر ریختم و رقصیدم. همسر برادر جان میگفت دیگه هر وقت توی ماشین این آهنگا، مخصوصا شیطونک افشین رو بشنوم یاد تو میوفتم لابد از بس شیطونی کردم : ) ... خلاصه رسید به آهنگای شادمهر عقیلی ... دلم رو انگار چنگ زدن و انداختن گوشه سینه ام... نمیدونین صداش چه حالی میکنه منو. اولین کاستش وقتی اومد بیرون نزدیک رفتن برادرم از ایران بود و مخصوصا اون آهنگ اگر اشتباه نکنم " یاس " که غوغا کرده بود. اینه که علاوه بر تاثیر خاصی که حزن صداش روم میذاره تمام خاطرات اون روزا رو جلوی چشمم روی پرده میاره. همون موقع زودی گفتم این شادمهر همون نوازندگیش رو بکنه بهتره و با اجازه بقیه زودی اونا رو رد کردم و رسید به یه سری دیگه از خواننده ها. همه میگفتن که چطور دوستش نداری؟ اینکه صداش قشنگه؟ منم نگاهم رو به جاده دوختم و اشکم رو توی سکوت خودم پاک کردم و هیچ نگفتم که دلم داره پر میزنه که بهش گوش کنم اما ... یه نگاه به مامانم کردم که اونم بغض گلوشو گرفته بود . مطمئنم اونم حس منو داشت تو اون لحظه با این تفاوت که دلش میخواست با اون آهنگا گریه کنه و من دلم نمیخواست اون چند روز خوب رو خراب کنم. عوضش تو راه برگشت از فرودگاه حسابی از خجالت شادمهر جان و چشمام و اشکام دراومدم ... اینجوریه دیگه ... هیچ وقت هیچ چیز صد در صد نیست ... دلم برای بغل مامانم ، برای نوازشای بابام ، برای ایرانم تنگه ... خیلیم تنگ  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 
با همسر جان توی آشپزخونه راجع به موضوعی صحبت میکردیم و من بهش گفتم: اوووه ۲۰۱ سال طول میکشه که و بعدشم خندیدم. همسر جان خندید و منو بوسید و گفت: من قربون اون عدد گفتنات برم. این عددا چیه به ذهن تو میاد آخه...  مثلا یه بار که همسر جان زیاد تو حموم مونده بود و منم شاکی شده بودم که چرا نمیاد بیرون، بهش گفتم واااااای الان ۸۰ ساعته اون تویی. وقتی اومد بیرون بهم گفت: ببین شبنم حالم بَده. از یک ربع به ساعت ۱۰ روز جمعه تو حمومم تا الان: ) و کلی  خنده ام گرفت که نشسته حساب کرده که اون ۸۰ ساعت من کِی میشه ... خلاصه همینجوری که داشتیم به عددای بی ربطی که همیشه موقع حرف زدن میپرونم میخندیدیم و راجع بهشون حرف میزدیم و به هم یادآوریشون میکردیم که دیدیم پبل وسط هال نشسته و داره بازی میکنه و یه چشمش هم به ماست. اومدیم توی هال بشینیم پیشش که سرش رو برگردوند طرف ما و گفت: من اینقدر مامان و باباهایی رو که همدیگه رو دوست دارن و میبوسن، دوست دارم!!! بعدم صورتش رو طرف ما گرفت و گفت: پس من چی؟ : ) وای ماچ بارون شد ...  

دیروز رفتیم یک کم بگردیم و از مناظر پاییزی تورنتو لذت ببریم. اینقدر این درختا قشنگ شدن و رنگ و وارنگ که دل آدم غش میره. شاید ۲۰ رنگ زرد، ۳۰ رنگ نارنجی، ۱۰۰ رنگ قرمز، ۶۰ جور سبز، چند جور خاکستری ... به به ... یه بزرگراهی هست به سمت مرکز شهر که من عاشقشم. هر وقت هر جا میخوایم بریم که یه جورایی ربط به اون قسمت شهر داره ، سعی میکنیم از اون بزرگراه رد بشیم. من بهش میگم جاده چالوس: ) ... دیروز خوردیم به شلوغی دوی ماراتن و پبل توی ماشین حوصله اش سر رفت و شروع کرد به غر زدن که بریم آبشار نیاگارا!!! بابا اینجا کجا نیاگارا کجا.. تند و تند هم میگه: تو رو خدا ... بریم دیگه...همچین گوله گوله هم اشک میریزه که دل آدم کباب میشه ( اونم از نوع کوبیده) جالبه که نمیدونم قسم خوردن رو از کی یاد گرفته. دیگه کلی توضیح دادیم که فعلا مقدور نیست بریم و نیاز به برنامه ریزی داره . بالاخره راضی شد که بیاییم خونه و فیلم "شهر موشها" رو که براش از پارس ویدئو خریدیم بذاریم ببینه. نمیدونین چه ذوقی میکرد. آخه مدرسه موشها رو ایران که بودیم داشت .برای همین پیش زمینه لازم برای دیدن این فیلم فراهم بود. وقتی فیلم شروع شد، آنچنان پرتاب شدم به چندین سال گذشته توی صف سینما " شهر قصه" و "آزادی" و شوق و هیجان اون روزا که دلم از جا کنده شد. توی روزایی که موزیک این فیلم برای خودش غوغایی به پا کرد. بعد از مدتها یه فیلمی توی سینماها اومده بود که موسیقی شاد داشت و کلی طرفدار...صفشم چندین متر بود. چقدر وقتی گیشه باز میشد و دائم توی صف مردم رو میشمردیم که ببینیم همون سانس بهمون بلیط میرسه یا نه استرس داشتیم. یه مدت تمام دلخوشیمون این بود که هر دو سه هفته یک بار ( تا وقتی که روی اکران بود) بریم و برای چندمین بار این فیلم رو ببینیم. بعدشم کنتاکی ( مرغ سوخاری) و سیب زمینی سرخ کرده و پیتزا به راه باشه. تازه تو سینما هم شکلات و چیپس و آبمیوه رو شاخش بود ... گاهی فکر میکنم با چه چیزای کوچکی شاد بودیم و بچه های الان چقدر امکاناتشون بیشتره. اما زود به خودم میگم ببین ما از همون چیزای به ظاهر ساده چه لذتی میبردیم و اینا از اینهمه امکانات و وسایل پیشرفته نصف اون لذت رو هم نمیبرن و دائم سر در گمن ... 

تازه متوجه شدم که خیلی از آشناها اینجا رو میخونن ...یعنی غیر از اونایی که خودم بهشون آدرس اینجا رو داده بودم و میدونستم که لطف میکنن و بهم سر میزنن ... این غیر از اینکه حس خوبیه که دوستا و آشناها و فامیلا اینجا رو میخونن و در جریان بیشتر چیزا قرار میگیرن، یه جورایی دست و پام رو میبنده. دیشب به همسر جان میگفتم دیگه نمیتونم راحت اون چیزی که تو دلمه بنویسم. یه جورایی روم نمیشه از تو بنویسم، از حرفای قشنگمون، از بعضی دلتنگیام ( که اصولا کمتر اینجا راه پیدا کردن و من بیشترشون رو تو دل خودم نگه داشتم) ، از بعضی تجربه ها و هزار تا چیز دیگه ... بهم میگه چه اشکالی داره، خوب اونا هم خوشحال میشن از خیلی از اونایی که مینویسی. درست میگه ، اما ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 
صبح ها پبل خانم سر یه ساعتی بیدار میشه. یعنی اگر شب زود بخوابه ممکنه چند دقیقه ای زودتر بیدار بشه اما اگر دیرتر بخوابه هرگز !!! دیرتر بیدار نمیشه. یعنی تعطیل و غیر تعطیل امکان نداره ما یه خرده بیشتر بخوابیم. مگر اینکه یکی مون ( بخونید من ) بلند بشیم و به کاراش برسیم تا اون یکی!!! بخوابه : ) ... امروز صبح بیدار شد و شروع کرد به خوندن " قوقولی قوقو سحر شد... سیاهی دربدر شد... فرشته ها دویدن .. ستاره ها رو چیدن" و با صدای بلند جوری که ما رو متوجه بیدار شدنش کنه و با ناز فراوون گفت: سلام .. صبح قشنگتون به خیر ... آخه میشه همچین دلبری رو سر صبح یه لقمه اش نکرد؟ ...

طبق معمول این چند وقته قبل از رفتن به مهد آهنگ عروس مهتاب رو تماشا کرد. هر دفعه هم پیشرفته تر میشه. تازگیها باید انگشتر هم دستش کنه برای اون قسمتی که میگه " دو تا چشم سیاه و یه حلقه طلایی" و دختره توی کلیپ چشماش رو از دوربین میگیره و به حلقه اش که داره توی دستش میچرخونه نگاه میکنه . باید ماتیک قرمز بزنه و مدل عروس مهتاب بخنده. باید تکیه بده به دیوار و مثل عروس مهتاب عشوه بیاد. باید از لوازم آراهش ( آرایش) خودش براش سایه سبز بزنم که مثل سایه اوشون بشه. خلاصه که بساطی داریم . البته بهتره بگم فیلمی داریم. چون پبل خانم عین یک هنرپیشه کاملا نقش اون عروس خان رو ایفا میفرمایند... داریم از در میریم بیرون میگه: مامان میشه منم عروسی کنم؟ گفتم: بله مامان جون. به امید خدا بزرگ که شدی، درسِت رو که حسابی خوندی ، با یه پسر خیلی خوب عروسی میکنی. میگه : همین " مارک" ( یکی از همکلاسیاش) خوبه ها. بیا بریم ببینیم امروز بزرگ شده یا نه : ) ...

آی ایهاالناس بنده برای مناسبت بعدی یکعدد عطر شانل ( همونی که خودت میدونی) ، کادو میخوام. اینو گفتم که از چند هفته قبل به زحمت حرف از زیر زبون من کشیدن نیوفتی ;) ...

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 
خوب این آخر هفته چون "تنکس گیوینگ" بود ، دوشنبه هم تعطیلی داشتیم. اولین روز تعطیلی که شنبه بود، همسر جان کار داشت و مجبور بود که چند ساعتی بره سر کار که چند ساعت همانا و کل روز رو کار کردن همان. از وقتی پبل خانم فهمید که باباش قراره بره سر کار شروع کرد به بد قلقی و غر غر کردن. این ذره ذره کج خلقیا اوج گرفت و طوفان و سیل اشک و فغانی بود که راه افتاد. ای داد بی داد . نمیدونین چه آسایی رو میکردا. دیگه همسر جان رو بردیم رسوندیم محل کارش. در تمام مدت رفت با صدای هیجان انگیز و بلندی انگار که قطار وحشت سوار شده ، فریاد میزد که نهههههههه بابام نمیخوام بره سر کار. یعنی اگر روی ماشین به قول بعضیا سیستم میبستیم توپس و تیوتر و ساب و فلان و بیسار هم فرد اعلا میذاشتیم کار کنه، همچین ولومی امکان نداشت با همچین کیفیتی ازش خارج بشه : ) ... الان میخندما.اون موقع انگار اعصابم رو ریختن توی میکسر و ۱-۲-۳ و هی دکمه اش رو میزنن و هی قطع میکنن. خلاصه بردمش چاکی چیز و اونجا خوب بود. بعد رفتیم ناهار خوردیم و برگشتیم خونه. چند دقیقه ای خوب بود و دوباره شروع کرد به بهانه گرفتن . تا عصر واقعا له و لورده شدم از بس هی اذیت کرد و من هی راه اومدم. شاهد هم دارم. با ساناز جونم که تلفنی حرف میزدم دید که چجوری الکی غر میزنه و من ازش دلجویی میکنم. ساناز جونم میگفت : وای به خدا تو خیلی صبوری. بهش گفتم بابا اینکه الان میبینی فقط چند دقیقه شه ، از صبح همینه ( واقعا اولین باری بود که همچین حرکات بدیعی از خودش به نمایش میذاشت)... جالبه که از صبحش هم حالم همچین رو به راه نبود و خودم با اون حال که یه جورایی احتیاج به درک شدن داشتم ، مجبور بودم کلی هم به سرکار خانم سرویس بدم...دوست خوب داشتن یه دنیا می ارزه.خلاصه که به خیر گذشت و شب همسر جان برد و خوابوندش... یکشنبه هم رفتیم یه خرده گشتیم و برگشتیم خونه. دوباره دوشنبه بنده دچار حال گرفتگی بودم و پبل خانم این بار همکاری کرد و فقط به باباش گیر داد : ) ... جالبه که زندگیمون رو آقای آصف گرفته. بازیاش، حرفاش، رقصش، اسمش. اینو فقط ببینین که خانم اسمش رو گذاشته " عروس مهتاب" میگه منو صدا کنین عروس مهتاب. چون یکی از اهنگای آصف خان اسمش عروس مهتابه و دختره هم یه جورایی شکل پبله. امروز که رفتم مهد دنبالش دیدم مربیش داره با خنده میاد جلو و میگه : برای پبل فیلم جدیدی خریدین به اسم عروس مهتاب؟ من شصتم خبردار شد که بله خانم به همه مربیا گفته منو صدا کنین عروس مهتاب... داشتم با مامانم تلفنی حرف میزدم که پبل دوید و اومد و گفت: واااای مامان ببین کی اومده!!! منم که تو اتاق بودم فکر کردم همسر جان اومده. بلند شدم که برم استقبالش که دیدم داره با هیجان ادامه میده : مامان ببین حاجی اومده!!! منم چشمام گرد شد که حاجی کیه؟!؟! آخه جالبه که ما هیچوقت اینجوری کسی رو خطاب نمیکنیم. یعنی اصلا نشنیده که بگیم مثلا حاجی اومده. یا حاج آقا و اینجور چیزا. برای همین هم من و هم مامانم از تعجب مونده بودیم که پبل خانم داره کی رو میگه. مامانم پرسیدن: حاجی کیه؟ کی اومده خونه تون؟ یه دفعه دیدم داره آصف خان رو که توی اهنگ حاجی چند شکل مختلف خودش رو دراورده نگاه میکنه و میگه: ایناهاش دیگه . این حاجیه و تند و تند ازش با خمیرای بازیش کیک و خوراکی درست میکنه و میذاره جلوی تلویزیون و پذیرایی میکنه : ) ... مامانم میگه همچین طبیعی میگه حاجی اومده ، پیش خودم گفتم حاجی کیه دیگه. گفتم آره والله. هر کی ندونه میگه چقدر خونه اینا پر رفت و آمده : )  ... عکس کنار وبلاگ رو به خاطر اینکه پبل خانم دایم ازم سراغ عکس خودش رو میگرفت مجبور شدم عوض کنم ( شراره جون شرمنده ) ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 
بهش میگفت: میدونی صدات یه لرزش خاصی داره؟...  با لبخند جواب میداد: یعنی چی؟ یعنی چی که لرزش خاصی داره؟ ... میگفت: یعنی وقتی حرف میزنی یکی ته دل آدم رو میلرزونه و دختر سرخوش از اینهمه توجه و ابراز علاقه قشنگ، خنده مستانه ای میکرد و ...

صداش میکنه... مرد برمیگرده و اول با چشماش جواب میده و بعد میگه : جون دلم؟ میدونی هنوزم وقتی صدام میکنی اون ته دلم میلرزه؟ ... زن لبخند معنی داری میزنه و میگه : من بالاخره نفهمیدم این لرزشی که تو میگی یعنی چی؟ ... جواب میده: یعنی اینکه همه حرفایی که میزنی مخصوصا "شین" هات خیلی قشنگه. وقتی صدام میکنی دلم نمیخواد جواب بدم که بازم صدام کنی... و من ده بار صداش میکنم ....

روباهه به شازده کوچولو میگه: ارزش گلت به عمریه که پاش صرف کردی ... حواسمون باشه عمرمون رو خوب جایی صرف کنیم ... حواسم باشه ...

این عکس کنار وبلاگ هم عمه و برادرزاده عاشقن : )

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 
نهال جونم که دوست صمیمیمه از ایران بهم زنگ زد . بعد از کلی تعریف از خاطرات مسافرتم به آلمان و اونم تعریف از پسرک گلش که دقیقا یک هفته بعد از اومدن ما به کانادا به دنیا اومده ، گفت که راستی شبنم، بدون تو هرگز : ) ( شوخی میکنم) گفت که داره کارشون درست میشه و تا چند ماه دیگه پیش خود خودمه. میان اینجا برای زندگی. وای اینقدر جیغ زدم و خوشحالی کردم که نگو. فکر کنم از خودش بیشتر خوشحال شدم. آخه دوست صمیمی آدم ور دلش باشه خیلی مزه داره. حالا ببینم میتونم ساناز جونمم بکشونمش بیارمش کنارم یا نه : ) ... همونجور که در جریان هستین، پبل خانم ارادت خاصی به جناب آصف داره. همسرجان سورپرایزش کرده و قبل از اومدن ما یه DVD و CD آصف رو براش خریده و روزی که رسیدیم و بعد از مدتها!!! پبل خانم خواست یه فیلمی ببینه، همسر جان گفت که صبر کن که یه چیزی توی دستگاه برات آماده کردم. از مراسم ذوق کنون پبل هر چی بگم کم گفتم. از اون روز هم جزو وعده های غذایی ما شده فیلم آقای آصف. تازگیها هم یاد گرفته و میگه بزن همونجایی که عکس همه آهنگاشه که من از توش انتخاب کنم. بعدم دونه دونه میگه: این همونیه که شما عاشقشی، این اونیه که بابام عاشقشه، این و اینم اوناییه که من عاشقشونم. البته عاشق همه شونما، اما این دوتا رو عاشقترم!!!: ) ... دیگه اینکه کلی کاراش بزرگتر شده و مخصوصا در نظر همسر جان که نزدیک یک ماه میشد که ندیده بودتش، کاراش و حرفاش پخته تر شدن... قابل توجه دوستایی که اون عکس هنری رو که برادرم از من و هلیا انداخته بود خواسته بودن، به زودی قسمتهایی از عکس رو سانسور میکنم و میذارم اینجا که دل و قلوه دادن و گرفتن عمه و برادرزاده رو ببینین ...
+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 
این شازده کوچولو عجب قصه ایه ... هر بار میشه توش چیزای قشنگتری پیدا کرد ... یه جایی وقتی براش بَره ای زیر یه جعبه میکشه بهش میگه : - اگر پسر خوبی باشی، یه ریسمونم بهت میدم که روزا ببندیش با یه میخ طویله... - ببندمش؟ چه فکرایی!! ... - آخه اگر نبندیش راه میوفته میره گم میشه... - مگه کجا میتونه بره؟ ... - خدا میدونه.راست شکمشو میگیره و میره ... - بذار بِره. خونه من اینقدر کوچیکه، یه راستم که بگیره و بره، جای دوری نمیره ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 
روزی که رسیدیم آلمان و چمدونا رو تحویل گرفتیم و آمدیم بیرون خیلی هیجان داشتم. اول برادرم رو دیدم که هلیا به بغل اومد طرفمون و منم زودی از بغلش گرفتمش و بوش کردم و دستای کوچولوش رو بوسیدم. بعدم دیدم مامان و بابام و همسر برادر جان دارن به طرفمون میان و مامانم عین ابر بهار اشک میریزه . دلم داشت از توی حلقم میامد بیرون. پبل رو بغل کرد و چسبوند به خودش و بابام. بابامم اشک تو چشمای دوست داشتنیش حلقه زده بود. بوسشون کردم و عمیق نگاهشون کردم. توی همین ۵ ماهه (الان ۶ ماه) کلی شکسته شده بودن. دلم گرفت. همسر برادر جان هم بوسیدیم و راه افتادیم به سمت ماشین. دیگه پبل سر از پا نمیشناخت اما دائم هم میگفت بابام نتونست بیاد. حالا شاید بعدا بیاد. چمدونا به سختی توی اون ماشین درندشت جا شد. برادرم میگه خوشم میاد اصلا چمدون نداریا. اینا چرا اینقدر گنده ان؟ گفتم بذار اولین باری که با هلیا خانم خواستی بری مسافرت خدمتتون عرض میکنم. خلاصه از فرانکفورت تا ماربورگ هم کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. رسیدیم که منزلشون بوی قرمه سبزی ( غذای مورد علاقه پبل خانم ) میامد اساسی . اما اون موقع تازه وقت صبحانه ما بود. برای همین فقط برای پبل کشیدم و مامانم بهش غذا رو دادن که بخوره . من و برادرم هم رفتیم طبقه بالا و اتاقی که داده بودن به من و پبل که واقعا محشر بود. هم خود اتاق و هم منظره اش. چمدونا رو گذاشتم و سوغاتیا رو که از قبل روی همه چیز چیده بودم رو دراوردم و رفتیم پایین. از فرداش هم تقریبا هر روز با مامان و پبل میرفتیم مغازه نانوایی نزدیک خونه شون (واقعا نانوایی های آلمان لنگه ندارن از تنوع و خوشمزگی) و پارک و بعدشم برمیگشتیم خونه و صبحانه و بعدم گردش. بیشتر وقتا چون مجبور بودیم آهسته حرف بزنیم که هلیا بیدار نشه و پبل هم ساعت بیدار شدنش از بقیه زودتر بود، میرفتیم پایین و صبحانه رو میاوردم براش بالا و بعدشم از ۶۰ جلد کتابایی که عمو جونش براش لطف کرده بود و فرستاده بود چند تا انتخاب میکرد و میخوندم. دائم هم نگاهش میکردم که چجوری به عکسای کتاب نگاه میکنه و تو فکر فرو میره. دقیقا میفهمیدم که داره پیش خودش تجسم میکنه. یه روز رفتیم دوسلدورف و اونجا رو گشتیم. جلوی یه مغازه داربست زده بودن و نمیدونم داشتن نمای ساختمونشو چیکار میکردن. من حواسم به پبل بود که نره زیر داربست که یه دفعه با چنان شدتی ساق پام خورد به یکی از میله های داربست که نفسم بند اومد. نمیدونم چرا اون میله رو اونجا بسته بودن و چرا علامت نذاشته بودن. هر چی بود که جرات نمیکردم به پام نگاه کنم. گفتم الان استخوانش زده بیرون. اما خوشبختانه چیز حادی نبود. تا چند دقیقه روش نمیتونستم فشار بیارم اما بعدش خوب شد. اینم از مزایای ناز نازی نبودن : ) ... یه روز هم رفتیم فرانکفورت برای تولد عموم. تو یه رستوران خیلی شیک و عالی دعوتمون کرده بودن که توی شهر آشافنبورگ (نزدیک فرانکفورت) بود و غذاش به جرات میتونم بگم کم نظیر بود. طعم و کیفیتش محشر بود. یه قصر و کلیسا هم چند متریش بود که با هم رفتیم و اونجا رو هم گشتیم. اینقدر مناظرش قشنگ و عالی بودن که کیف کردم . پیاده برگشتیم منزل دختر عموم و توی راه نمیدونم جشن چی بود که مربوط به بچه ها بود و کلی بازی توی خیابون گذاشته بودن و بادکنک و صورتشونم براشون نقاشی میکردن. پبل گفت میخواد شکل پروانه بشه. همون موقع هم از طرف تلویزیون اومدن و از پبل فیلم گرفتن. به آلمانی میگفتن که چقدر زیبا شده . بعدم از توی یک پارک رد شدیم که پر از پرنده بود و یه دریاچه خیلی خوشگل وسطش بود. شوهر دختر عموم هم تند و تند برام توضیح میداد راجع به هر جایی که میرفتیم. خلاصه اونجا عصرونه خوردیم و برگشتیم. یه شب و دو روزم رفتیم شهر کولن. صبحانه رو توی یه رستورانی که سلف سرویس بود اما از اون مدلای قدیمی و مثلا دهاتی درستش کرده بودن خوردیم. بعدم رفتیم شهر رو گشتیم. چقدر قشنگ بود. واقعا رودخونه و کشتیایی که از روش رد میشن و بافت شهر معرکه بودن... مامان و بابام ۴ روز زودتر از ما برگشتن ایران. تازه فهمیدم که چقدر سخته بدرقه عزیزترینا. توی فرودگاه وقتی بغل بابام زار زدم و اونم اشک از چشمای مهربونش گوله گوله میوفتاد پایین دلم مچاله شد. بغض چند روزه مامانم که به خاطر پبل که از صبحش بیقراری میکرد و میگفت که نمیخوام برین و نتونست جلوی خودمون گریه کنه، دلم رو اتیش زد. تموم طول راه برگشت رو من عقب ماشین و برادرم پشت فرمون اشک ریختیم. آهنگای شادمهر هم که حسابی یاری میکرد که اشکم یه لحظه هم قطع نشه... دیدن خونه بدون اونا که دیگه از همه بدتر بود. اون ۴ روز رو هم برادرم و خانمش برامون سنگ تموم گذاشتن. یه شبش یکی از دوستاشون با دوست دخترش اومد و باربیکیو راه انداختیم. اینقدر خندیدیم که دل درد گرفتیم. دوستش که دیگه از شدت خنده سکسکه اش گرفته بود.... خلاصه که کلا مسافرت خیلی خوبی بود... برادرم از من و هلیا یه عکسی انداخته و وقتیه که بغلم مدهوشه و داریم همدیگه رو عاشقانه نگاه میکنیم.اینقدر قشنگه و نور و زاویه عکس هنریه که کیف کردم. جالب بود که بغل من اینقدر راحت میخوابید و آروم بود که برادرم بهم میگفت باید اسمت رو بذاریم والیوم : ) 
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 
دیروز ۱۰ صبح به وقت تورنتو رسیدیم و ۱۱ صبح هم خونه بودیم. صحنه دویدن پبل به سمت باباش و همسر جان طرف ما واقعا عین فیلما بود. همه اونایی که برای استقبال اومده بودن نگاه میکردن. از دیروز هر وقت برمیگردم طرف همسرجان میبینم داره نگاهم میکنه و لبخند میزنه. میگم چیه؟ به چی میخندی؟ میگه به هیچی. فقط خیلی خوشحالم که پیشمی : ) ... دیروز صبح ساعت ۴:۳۰ به وقت آلمان با برادرم راه افتادیم سمت فرانکفورت. پروازمون ساعت ۷:۳۵ بود. طفلک برادرم همش شبش ۱ساعت و نیم خوابید. خلاصه ساعت ۵:۳۰ رسیدیم فرودگاه ( آخه بیشتر راه مه بود و سرعت از اون چیزی که فکر میکردیم کمتر بود) دیگه رسیدیم و بارهامون رو تحویل دادیم. پبل هم که چسبیده بود به داییش. اصلا عاشقشه. هر وقت تو ماشین مینشستیم میگفت دایی جون اون آهنگ دوست دارم یه عالمه که من برای شما میخونم رو میذاری؟ اونم میگفت بله دایی جون. زودی هم شروع میکرد باهاش خوندن و به داییش نگاه کردن ... خلاصه بنده و پبل خانم ۴۰ کیلو اضافه بار داشتیم. فکر کنید که اجازه داشتیم ۴۶ کیلو بار داشته باشیم اونوقت معادل همون اضافه بار داشتیم : ) سوغاتیای مامان اینا و کتابایی که برادر همسر جان برای پبل خریده بود خودشون ۲۰ کیلو بودن. دیگه به آقاهه گفتم من با بچه بارم زیاده دیگه. خودت یه کاریش بکن. گفت خوب ۴۰ کیلو داری چی کار کنم. گفتم باشه خوب ازش یک کم میریزم تو کوله پشتیم!!! خنده اش گرفت گفت باشه من برات ۲۰ کیلو حساب میکنم ( کیلویی ۵ یورو) گفتم وای نه من که دیگه یورو همراهم نیست ( الکی) گفت باشه کمتر میزنم. خلاصه ۱۲ کیلو برامون زد. خدا عمرش بده وگرنه اون ساک ۲۵ کیلویی که جدا گذاشته بودم ببرمش تو هواپیما رو باید دنبالم میکشوندم... دیگه وقتش شده بود که بریم داخل. برادرم رو بغل کردم و فشارش دادم. گردنش رو بو کردم و بوسیدم... دلم براش به قول ساناز قد مژه مورچه شده. اونم پبل رو حسابی بوسید و نوازشش کرد. با هم خداحافظی کردیم و رفتیم سالن پرواز... آهان راستی، آقا مهربونه یه لطف دیگه هم بهمون کرد. ازم پرسید کنار پنجره میخوای یا راهرو. گفتم راهرو. چون بچه دارم شاید احتیاج بشه چند بار دستشویی ببرمش و راهرو برام راحت تره. اما محبت رو در حقمون تموم کرد و جایی بهمون داد که کنار پنجره هم کسی رو ننشونده بود. یعنی ۳ تا صندلی داشتیم. اون کابوس ۸ ساعت برگشت برام شیرین شد. پبل راحت پاهاش رو دراز میکرد، نقاشی میکشید، میخوابید، میرفت پایین و میامد بالا. دیگه اون محدودیت زمان رفتنمون رو نداشت... یک ساعت آخر دیگه هی میگفت حوصله من آخه سر رفته : ) ... از خاطرات سفر هم کم کم میام و مینویسم و عکس میذارم. فعلا که از ساعت ۴:۲۰ صبح فسقل خانم بیداره و بازی میکنه... برادر گلم و همسر نازنینش ازتون ممنونم که سفر به این خوبی برامون ساختین ... دوستای خوب خودم، ممنون همتونم که با وجودیکه نمینوشتم دائم بهم سر میزدین و حال و احوال میکردین. یه عالمه دوستتون دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت   توسط شبنم  |