تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
جمعه شب تو میدون " مل لست من " یه برنامه ایرانی بود و یه عالمه ایرانی جمع شده بودن. کلی برنامه شادی بود ولی ... وسطش شوی بیکینی بود!!! بعدم اینقدر بین برنامه ها طول میدادن که حوصله آدم سر میرفت اما روی هم رفته خوب بود. دیدن اون همه ایرانی یکجا برام جالب بود. اولین آهنگ بهنام که اجرا شد دیدم یه خانمی آمد و باهام سلام علیک کرد و منم متقابلا سلام علیک کردم و تو مغزم دنبال یکی با اون مشخصات میگشتم ، اما پیدا نیمکردم . دردونه جونم خودش رو معرفی کرد و منم ذوق مرگ شدم که من رو بین اون همه جمعیت دیده و شناخته ( البته پبل رو شناخته بود ) . با هم گپ زدیم و بعدشم رفتم اون دخمل قلمبه خوردنیش رو دیدم. بهش گفتم ملودی جونم یه بوس به من میدی عسلم؟ زودی دستش رو عین پرنسسا گرفت جلوم و بنده هم مراتب بندگی رو به جا اوردم و دستای خوشمزه اش رو یه بوس حسابی کردم... داشتیم با دردونه جون صحبت میکردیم که یهو یه خانمی با هیجان اومد جلو و روبوسی و منم هاج و واج که این خانم کیه که اینهمه به نظرم آشناست و من یادم نمیاد کیه!!! بعد که خودش رو معرفی کرد دیدم که بلللله ایشون همکار سابق اینجانب میباشن .خلاصه از ترس اینکه همکارای حراستی سابقمونم اونجا باشن نشد که برم یه قری بدم : ) ... شبش هم منزل دوست برادرم دعوت داشتیم و با اون کفشای پاشنه بلند و لباس مکش مرگ ما تشریف برده بودم میدون مل لست من و وقتی رسیدیم مهمونی، به سرعت برق و باد کفشها رو از پاهای مبارک خارج نموده به گوشه ای پرتاب فرمودم ، چون بر تمامی دوستان گرامی آشکار است که بنده و کفش پاشنه دار زیاد میونه نداریم. راستی دردونه جونمم حرف استادمون رو تایید کرد. دیگه حتما آفیسر میشم : ) ... دیگه خبر جدید اینکه ماشینمون رو خریدیم. امروز هم بنده به تنهایی ( البته همرا با ماشین جون ) تا کلاسم رانندگی کردم و بسی خوش به حالم شد. میگم پول ماشین یه طرف، پول بیمه و پلاک و ال و بلش هم یه طرف. پول بنزین هم که جزء لاینفک ماشین سواریه. دیگه فکر کنم آخر ماه باید غذامون رو با جناب ماشین تقسیم کنیم. قراره بهش بگم رژیم بگیره. چه معنی داره ماشین اینقدر پرخور باشه اصلا!!! : ) پبل هم کم کم داره زبانش راه میوفته. کتاب برمیداره و برای خودش تند و تند انگلیسی ( به زبون خودش ) میخونه. اون چیزایی رو هم که بلده همچین با لهجه و غلیظ میگه که بیا و ببین ... دیگه فعلا همین تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 
امروز رفتم دنبال پبل و دیدم که خدا رو شکر از روزای دیگه بهتره. مربیش هم گفت که صبح فقط یک کم گریه کرده. موقع خداحافظی بهش گفت پبل جان فردا دیگه قول بده که گریه نکنیا . باشه؟ پبل گفت من آخه صبحها دلم برای مامانم تنگ میشه. حالا فردا یک عروسک با خودم میارم که هر وقت دلم براش تنگ شد به جاش اونو بغل کنم ... الهی قربون استدلال و راه حل ارائه دادنت برم من . مربیش حظ کرد و منم که کوک شدم ... فردا مراسم باربیکیو دارن تو مهدشون و از پدر و مادرا دعوت کردن که حضور بهم برسونن و ما هم میرسونیم : )

اینجا اسم دختر من رو مثل ابی جونم تلفظ میکنن ... اینم برای اون دوستام که اسم هانا رو خواسته بودن. حله؟   

راستی دو تا هم خیابون به اسم بچه ام سند زدن رفته Hanna Rd و Hanna Ave ... اگر خونه ای چیزی خواستین بگین تو یکی از این دو تا خیابون براتون فراهم کنیم : )  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 
قبول شدیم ... بابا Driver  بابا خوش دست بابا این کاره : ) بنده رسما پیوستن به رانندگان چیره دست کانادا رو اعلام مینمایم ... آقای تعلیم رانندگی هر کاری کرد یه جوری ما رو متقاعد کنه که ۲ ساعت برای تمرین کمه و شماها به رانندگی اینجا وارد نیستین تو کَتمون نرفت که نرفت. هی میگفت از G1 به G با این تمرین کم قبول نمیشین. حالا اگر G۲ بود یه چیزی و ما هم به روی مبارک نیاوردیم. امروز صبح که اومد دم در خونه دنبالمون ، گفت امیدوارم که قبول بشین . من باهاتون عالی کار کردم !!! و سعی کردم تو همین ۲ ساعت کلی چیز یادتون بدم و مسیر امتحان رو باهاتون خوب کار کنم !!! ( حالا میخواست بگه اگر قبول شدین خودتون هیچ کاره این و منم که شق القمر کردم ) . خلاصه رسیدیم اونجا و اول نوبت من بود و بعدم همسر جان. گفت از پارک در بیا و بعدشم تو خیابون هی خط عوض کردیم و بعدم پارک و دور دو فرمونه و بعدم بزرگراه و هی خط عوض کردن و بعدشم برگشتیم و بعدم پارک. وقتی گفت تبریک میگم قبول شدی کلی ذوق مرگ شدم. آخه اینجا یه عالمه هستن که همون G۲ رو میگیرن و جرات نمیکنن برن G امتحان بدن و گرفتن گواهینامه G اونم یکراست از G1 کلی بله دیگه : ) بعد همسر جان که خنده منو دید پرید و بغلم کرد و بوسم کرد و تبریک و بعدشم رفت نشست پشت فرمون و راه افتادن و رفتن .بعدشم که ما رفتیم نوبت گرفتیم برای خودم و همسر جان ( قبل از اینکه از امتحان برگرده میدونستم قبوله و برای اونم شماره گرفتم ) . من که رفتم مدارک رو بدم همسر جان هم خندون اومد و کلی هیجان و ذوق و شوق از خودمون نشون دادیم. قیافه آقای تعلیمی دیدنی بود. انگار اون امتحان داده و فتح خیبر کرده : ) همچین به اونایی که برای امتحان اومده بودن و بقیه همکاراش مدارک ما رو نشون میداد و میگفت که از G1 یکراست G گرفتن که چسبیده بود به سقف : ) ولی طفلی دستش درد نکنه تو همین مدت کم چیزای خوبی بهمون یاد داد.... دودورو دودو شبنم .... دودورو دودو فرشید ... راستی استادم سر کلاس که فهمید من قبول شدم علاوه بر تحسین و تبریک و اینا گفت که میتونم پلیس بشم. چون هم درآمدشون جزو درامدای بالاست اینجا و هم بنده قد بلندم و هم سنم مناسبه و هم گواهینامه G دارم..بابا  police officer .. میتونید از این به بعد بنده رو سرهنگ صدا کنین چون واضح و مبرهن است که از سرهنگی کمتر بهم پیشنهاد نمیشه و بنده هم کمتر از اون رو قبول نمیکنم. اصرار و تقاژا و تمنا هم بکنن راضی نمیشم : )

خوب از آخر هفته گذشته بگم که شنبه که فرشید و همسر فرحناز جونم  سرکار بودن با آیلین اتیش پاره و پبل رفتیم گردش و بچه ها رو بردیم پارک و بعدشم پاساژ نزدیک خونمون و از دستشون کلی خندیدیم. دیوار راست رو میرفتن بالا. فرحناز که میگفت ایلین باید پسر میشد. یه کم کله پاچه مردم رو بار گذاشتیم و برگشتیم خونه . فرحناز علاوه بر اینکه دوستمه ، همسایه مونم هست. یعنی ساختمونشون همین روبروی ساختمون ماست . دخترشم که تو کلاس پبله ...

یکشنبه هم نسترن جونم با همسر دسته گلش و دو تا ناز دختراش اومدن دنبالمون و رفتیم منزلشون. اینقدر گل گفتیم و شنیدیم و حظ بردیم که نگو. اون رز فسقلی قلمبه رو کلی چلوندم. با پبل خوب دوست شدن جوری که موقع برگشتن خونه مکافات داشتیم. فوتبال رو هم اونجا دیدیم و حرص خوردیم. دست گلشون درد نکنه حسابی بهمون خوش گذشت. تازه همسر نازنینش دوباره ما رو رسوند خونه و شرمنده کرد... ممنونم نسترن جونم برای روز خوبی که با هم داشتیم ... راستی یاسمن یه پارچه خانمه . برامون کلی هم پیانو زد. نسترن بهم میگفت دقیقا همونجوری که قیافه ات رو تصور میکردم هستی. جالبه ها. نه عکسی ازم دیده بود و نه آشنایی قبلی داشتیم ... منم تقریبا همونجوری تصورش کرده بودم. یعنی حدسم این بود که یاسمن به مامانش رفته که واقعا به مامانش شبیهه ... خلاصه که محشر بود همه چیز....

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 
پبل داشت کارتون نگاه میکرد بکدفعه گفت: مامان ... منم برگ گل شمام؟  منم گفتم : بله عسلم . شما برگ گل منی . عزیز منی و همینجور رفتم طرفش و بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدنش . همسر جان صدا کرد: پبل جان برات هندونه بیارم بابایی؟ پبل هم از بین بوسای من و چلونده شدن جواب داد : بله بابای برگ گل ، اگر لطف کنی ممنون میشم !!! : )

راستی نمیدونم چرا بعضیا خودشون رو ملزم به توضیح دادن چیزایی میکنن که نباید، اینقدر هم تابلو دروغ میگن که گاهی آدم فکر میکنه حالشون واقعا خوبه؟! : )

 اولین جلسه تعلیم رانندگی عالی بود.تفاوتا کلی برام جالب بود .راستش یکی دوبار وسط رانندگی یادم میرفت که ماشین دنده اتوماتیکه و احتیاجی به کلاج گرفتن نیست ... تابلوهای ایست چقدر اهمیت دارن. وارد شدن به بزرگراه که ۱۸۰ درجه با مال خودمون فرق داره. اینجا وارد بزرگراه که میشی به قول آقای معلم رانندگی باید بگازی تا ۱۰۰ تا : ) من گیج شده بودم که مگه نباید آهسته بیاییم و همرا ماشینای دیگه بشیم. میگفت نه بابا. اینجا اگر یواش بری ماشینای پشتی میزنن به ماشینت . یه چیز دیگه هم اینکه عوض کردن خطوط کلی جالبه که ما مدل راه گرفتن میخوایم خط عوض کنیم و اینا میگن نه بابا پشتیه اگر بهت راه بده که نیازی به زاویه دار پیچیدن نیست و اگرم راه نده که باید صبر کنی رد شه و بعد آروم خط عوض کنی. دیگه اینکه من کلی به آینه بغل نگاه  میکردم که گفت به جای آینه بغل باید نقطه کور رو نگاه کنی و آینه عقب رو ... حالا یه جلسه دیگه هم این شنبه تمرین داریم و دوشنبه هم که امتحانه . خدا به ملت کانادا رحم کرده که دو تا راننده قابل دارن به جرگه رانندگان میپیوندن .. راستی اینجا هر کسی رو میخوان بگن چرا همچین میکنی و چرا چنین و چنان و یه جورایی مسخره اش کنن میگن مگه چینی هستی؟ : ) البته معمولا "چینی " رو نمیگن و به جاش میگن " چشم بادومی" .چون معمولا حداقل یه نفر از اون مدل چشم دور و برت هستن : )

مامان آیلین عزیز من منتظر ایمیلت هستم. از مربی پبل پرسیدم گفت که ما اجازه نداریم این کار رو بکنیم !!! چه اداها دارن اینا : )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 
پبل خانم از پنجشنبه میره مهد کودک و خدا رو شکر از اونجا خوشش میاد چون یک مربی ایرانی دارن که حرفاش رو میفهمه و در کنار اون هم انگلیسی رو از دوستاش و مربیای دیگه اش یاد میگیره. دیروز که روز اول بود و من همش تو فکرش بودم و وسط روز هم یه تلفن به مهد زدم و حال و احوال کردم و دیدم رو به راهه شکر خدا. وقتی رفتم دنبالش تو حیاط مهد داشتن بازی میکردن. تا رسیدم مربیاش جمع شدن دورمون و تعریف کردن که از صبح چیکارا کرده . غش کرده بودیم از خنده .از صبح که بازی میکرده و وقتی میخواستن برن تو اعتراض کرده که چرا؟ اونا هم گفتن که وقت ناهاره. ناهار که خوشش نیومده و فقط دو تا تکه نون خورده با شیر و موقع خواب که شده مربی فارسی زبونشون شیفتش تموم میشده و میخواسته بره که پبل میره روی مبل میشینه و بغض میکنه . میگه دست خودم نیست . من نمیخواما، اما اشکام خودشون دلشون میخواد بیان : ) خلاصه میخوابه و بعدش که بیدار میشه میگه پس مامانم کو؟ ( یه مربی ایرانی هم شیفت بعد از ظهر دارن ) چرا نیامده دنبالم؟ مدیرشون میگه حالا میاد. پبل هم وسایلشو ( بالش و پتو و کیف و کلاه آفتابی ) با اصرار جمع میکنه که باید اینا آماده باشه تا مامانم میاد من یادم نره ببرمشون. اونا هم بهش میگن پتو و بالشِت باید بمونه برای فردا. خانم خانما میگه اصلا !!! من بدون اینا که نمیتونم بخوابم . آخه من این بالش و پتوم رو خیلی دوست دارم : ) خلاصه میره از مدیرشون اجازه میگیره و میگه : میشه من تو دفتر شما بشینم تا مامانم بیاد؟ اونم میگه باشه. میره میشینه تو بغلش و شروع میکنه به تعریف کردن. بازرس هم داشتن . ازش میپرسن این چی میگه و مدیرشونم ترجمه میکنه. میگن چه خوبه که شما حرفش رو میفهمین و کلی ازش تعریف میکنن. هیچی دیگه من که رفتم چون از صبحش ازم قول گرفته بود براش پاپ کورن و پیتزا بردم و یه بالش و پتوی دیگه غیر از اونایی که خانم زده بود زیر بغلش، گذاشتم اونجا...

چند وقت پیش با یکی از دوستام ( همکار سابق ) تلفنی صحبت میکردم و درمورد خرید یک قطعه باهاش مشورت میکردم که گفت بیا اصلا با هم بریم خرید که خیالم راحت باشه در ضمن شام هم قرار شد بریم اونجا. این مرکز خرید نزدیک خونمون قرار گذاشتیم و منزل اونا هم تا اونجا راهی نیست و تقریبا همسایه ایم . ایشون با دخترش اومد و منم بعد از هماهنگی با همسر جان با پبل رفتم اونجا و با ایشون یکی دو مورد رو دیدیم و تایید شد. همین موقع همسر جان هم رسید و رفتیم برای خوردن قهوه و بستنی ( برای بچه ها ). کلی صحبت کردیم و بعد به خانمش زنگ زد و پرسید خریدی نداره که اونم چند قلم رو بهش یادآوری کرد و سر راه خرید کردیم و رفتیم منزلشون ( خانمش برای یه امتحانی سخت مشغول درس خوندنه و برای همین نتونست مرکز خرید رو باهامون همراه بشه ) . یکی دیگه از دوستامونم با خانمش و دخترش اومدن. خلاصه که به بچه ها کلی خوش گذشت و با هم کلی بازی کردن و به مامان باباهاشونم از اونا بیشتر : )

پریروز با مامان خوشبخت تلفنی صحبت کردم. اینقدر مهربون و خونگرمه که حد نداره. قرار شد که شنبه یا یکشنبه هفته آینده یه روز بهشون زحمت بدیم و به دیدنشون بریم. البته گفت که لطف میکنه و میاد دنبالمون . ممنونم نسترن جون : )

... دیگه فعلا همین دیگه ...

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 
از وقتی که اومدیم ، من به فامیلمون گفتم که یه شب باید با هم بریم فلان جا و اونم گفت حتما یه برنامه میذاریم و میریم .چند روز پیش بهم زنگ زدن و قرار شد شب شنبه که دخترشون از سر کار زودتر میاد ، پبل و دختر یه دوست دیگه مون رو نگه داره و ما پدر مادرا بریم بیرون. منم پبل رو ظهر نخوابوندم که شب زودتر بخوابه. سرکار خانم هم انگار بو برده بود و نمیخوابید و هی میگفت پس چرا این لباس رو پوشیدی؟ چرا لباس خواب نمی پوشی؟ چرا گوشواره گوشت کردی و ... بالاخره با هر کلکی بود خوابوندیمش و راه ۳ دقیقه ای رو تاکسی گرفتیم که بیدار نشه و اونجا خوابوندیمش و رفتیم. ساعت ۳ صبح که برگشتیم دیدیم خانم سرحال نشسته و داره با اون طفلک بازی میکنه. گفتم این دیگه کی بیدار شد؟ دخترشون جواب داد یک ساعتی میشه. خلاصه برگشتیم خونه . مگه خانم خوابش میبرد. نصفه شبی هوس نیمرو کرده. منم براش درست کردم و از اونجایی که خودمم کمی گرسنه بودم و بوی نیمروی کره ای هم بینیم رو خوب نوازش داده بود ، باهاش همراه شدم و بعد از یک ساعتی رضایت به خواب داد و خوابیدیم .... خوشبختانه همسر جان این هفته هم شنبه تعطیل بود و هم یکشنبه. شنبه رو به گردش و پارک و پاساژ گردی پرداختیم و یکشنبه هم استخر . هر چهار وعده رو هم چون بسیار خسته بودیم بیرون از منزل غذا خوردیم : ) ... پبل تازگیا یه حرفای جالب و گنده گنده ای میزنه که دیگه ایمان میارم داره بزرگ میشه . چند روز پیش به من میگه : مامان ... اشکالی نداره من با یه پسری آشنا بشم؟ ... بنده هم سعی کردم عکس العمل خاصی نشون ندم و گفتم : چطور؟ گفت: که بیارمش خونه با شما هم آشنا بشه ... گفتم : خوب که چی عزیزم؟ گفت: که بعدش با هم ازدواج کنیم و سالهای سال با هم به خوبی و خوشی  زندگی کنیم .امان از دست این کارتونهای والت دیزنی و بقیه ... امروز اینقدر هوا گرم شده که جون میده برای دریا . همسر جان گفت برو تو وبلاگت بنویس " کی میگه آدم تو تورنتو یخ میزنه؟ " ( آخه امروز گرما زده شده و زودتر اومده خونه و از وقتیم که اومده دو بار دوش گرفته و مدام هم بهش مایعات رسوندم ) ...

* نمیدونم این کامنتدونی بلاگفا چه بلایی سرش اومده که نمیشه کامنت گذاشت !!! بهانه جون ممنون که به یادم هستی امیدوارم عروسی برادر گلت عالی برگزار بشه و لذتش رو ببری ( به قول پبل امیدوارم تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کنن ) ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 
با همسر جان و پبل و فامیلمون رفته بودیم یه فروشگاهی که اب سردکن خونه مون رو عوض کنیم. پبل تو ماشین خوابش برد و من موندم پیشش . داشتم به ورودی فروشگاه نگاه میکردم که یه دفعه یه آقایی رو دیدم که داره از در میاد بیرون. قلبم به شماره افتاد... عین عین عین پدر همسر جان بود. موهاشون ، قد و قواره اشون ، حتی مدل راه رفتنشون. وای اگر صبحش باهاشون حرف نزده بودم میگفتم که خواستن ما رو هیجان زده کنن و بی خبر اومدن ... امروز هوا آفتابیه و قراره با پبلی بریم بیرون کمی گردش. به پیشنهاد همسر جان رنگ موهام رو عوض کردم و چقدرم خوب شده. کلی ذوق دارم... دیگه اینکه یه کانالی اینجا هست که فیلمای خیلی خوبی داره. شبها که همسر جان میاد و بعد از شام و خوابوندن پبلی ، یکی یه چایی حسابی ( منظور یه لیوان پر و پیمون) میگیریم دستمون و با تنقلات میشینیم پای تلویزیون. از این ور اون ور میگیم . من از کارایی که از صبح انجام دادم و اونم از کارش و اتفاقاتی که افتاده و چیزایی که شنیده و دیده میگه ( از صبح تا وقتی بیاد هم یکی دو باری با هم تلفنی حال و احوال میکنیما )... یه وقتایی هم میوفتیم رو دور خنده ( اونایی که ما رو میشناسن میدونن چی میگم ) و به چیزای الکی هم میخندیم چه برسه به چیزایی که واقعا خنده داره. سعی میکنیم به هم روحیه بدیم تا وقتی دلمون پره ، سیل نیاد : ) ... یه وقتایی هم قرار میذاریم که ما آماده باشیم که تا همسر جان میاد بریم بیرون. حالا یا جایی کار داریم یا میریم برای گردش. این دوشنبه که "تولد ملکه ویکتوریا"بود ( ممنون مانیا جون و نوا جون از تذکرتون ) ، اینجا آتش بازی به راه بود. از همین ساختمون خودمونم پیدا بود. رفتیم رو بالکن و تماشا کردیم. هر چی به پبل گفتیم بیا بریم لب آب ( کلی راهه ها . باید با ماشین بریم ) گفت نه که نه . ما هم گفتیم خوب از همینجا نگاه میکنیم... منتظر جناب آقای ماشین هستیم که بریم نیاگارا . البته هوا هم گرمتر بشه بهتره چون "آب" و  "هوای گرم" با هم جورن ...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 
امروز من و همسر جان رفتیم و امتحان آیین نامه رو دادیم و هر دو قبول شدیم : ) ... برای ۱۲ Jun هم وقت داریم که امتحان شهر رو بدیم. اینجا ۳ مرحله امتحان رانندگی هست . G1, G2 و G که آیین نامه رو وقتی قبول بشی G1 رو میگیری و بعدش باید G2 رو امتحان بدی و بعدم G که چون ما سابقه داریم ( تو رانندگی ها !!!) میتونیم مستقیم G رو امتحان بدیم. قابل توجه بعضیا که گفتن امتحان زبان داری باید عرض کنم که خیر ما زبونمون درازه دیگه ازمون امتحان نگرفتن : ) ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 
دیروز با پدر همسرجان و مامان زری چت میکردیم که یهو آهنگ " تو میتونی" شهرام شب پره اومد. با اینکه خیلی حرفهای غمگینی نمیزنه اما یهو دلم پر غصه شد. انقدر احساس سنگینی کردم تو سینه ام که داشت نفسم بند میومد. مخصوصا اونجاش که میگه : "وقتی که شب میرسه .... آسمون سیاه میشه ... غم و غصه تو دلم ... قد یه دنیا میشه ... " ....یهو دیدم که چقدر از خونه مون دورم . یاد شب آخری افتادم که ایران بودم و مامانم یه لحظه هم گریه از چشمای مظلومش دور نمیشد... یاد گریه بابام تو بغلم ... یاد هق هق خودم ... یاد بغض پدر همسر جان که تو فرودگاه اشکشون رو ازمون قایم کردن ... یاد مامان زری که بهم گفتن تو دختر من بودی ... آخه تا حالا اگر بغض خفه ام هم میکرد ، پای تلفن باهاشون که حرف میزدم ، اصلا گریه نمیکردم. سعی میکنم که همیشه صدامو شاد بشنون که حداقل غصه من دلای بزرگشونو نرنجونه ... اما ... دیروز که مامانم اینا زنگ زدن ... اشکم بی اختیار سرازیر شد... انگار که شیر آب رو باز کرده باشن ، تمام صورتم خیس اشک شد. من از اینور و مامانم از اون طرف . طفلک گفت که من خودمو امروز نگه داشته بودم ... فقط میدونم که خیلی دوستشون دارم ... خیلی ...

این اهنگ مارتیک رو نمیدونم شنیدین یا نه . اما من تازه پیداش کردم. خیلی به دلم میشینه . از وقتی اینترنت دار شدیم تمام آهنگهای انتخابی پبل خانم رو براش میذارم و ایشونم آی قر میریزن.یه آهنگی شایان داره به اسم "طلا خانم " که البته من بقیه آهنگاش رو دوست ندارم اما این یکی چون به ریخت و شکل و وجود دخملکم میخوره ، دوست دارم. براش میذارم و با هم میرقصیم و دیروز که همسر جان هم بود که دیگه عضو افتخاری گروه رقص شده بود : ) ... من یه عمه فقط دارم که خیلی هم دوستش دارم. امریکا و نزدیک به ما زندگی میکنن. با هم که حرف زدیم قرار شد که برامون دعوتنامه بدن که تو تعطیلاتشون که از ماه jun شروع میشه بریم و ببینیمشون. به امید خدا یه چند وقت دیگه ماشین دار میشیم و با ماشین خودمون میریم پیششون چون اینجور که میگفتن حدود ۷ ساعت راه بیشتر نیست. یه ماشین دیدیم که قراره بخریم و فقط لنگ گواهینامه ایم که احتمالا فردا میرم برای امتحانش ... همسر برادر جان هم دیگه داره ماههای آخر رو میگذرونه و باید برای به دنیا اومدن فسقل اونا هم برم ... دیگه اینکه یاد گرفتم که قیمتها رو اصلا به ریال تبدیل نکنم چون اعصابم خرد میشد. بعد دیدم اینجا وقتی به دلار در میاری به دلار هم خرج میکنی دیگه . بعد پیش خودم برای مقایسه که گاهی بالاخره غیر قابل کنترله اینجوری حساب میکنم که مثلا اگر این چیز رو میخواستم ایران بخرم پول چند ساعت کارکردم بوده و اینجا چقدر. این میشه که دیگه حرص نمیخورم : ) ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  |