فردا تعطیلی بهتون خوش بگذره هر چند برای من تعطیلی لوسیه چون خودم تعطیل بودم همینجوریشم ... هر روز یه عالمه چیزا تو فکرم میاد که بنویسم. همش میگم یادم باشه اینو بگم ...یادم باشه از این موضوع بنویسم اما یا وقت نمیشه یا ... خلاصه که فعلا کسادیه : )
داشتم با همسر برادر جان تلفنی صحبت میکردم . گفت که تو آشپزخونه بوده دیده یه صدای ملچ مولوچ میاد . رفته بیرون دیده بابام دارن قاب عکس پبل رو بوس میکنن و باهاش حرف میزنن ... اینو که گفت دلم مچاله شد : ( ... دیشب پای تلفن کلی خودمو کنترل کردم . آخه بابام گفتن برادر جان یه حالت مسمومیت داره. صداشون گرفته بود. خیلی ترسیدم. فکر کردم یه چیزی شده به من نمیخوان بگن . هی قسم دادم. گفتن مامان و همسر برادر جان رفتن بیرون خرید خونه . گفتم پس گوشی رو بده با خود برادر جان حرف بزنم . بابا هم گفتن ای بابا حرف منو قبول نداری؟ و گوشی رو دادن به برادر جان. یه بغضی گلومو گرفته بود که کلی با خنده الکی و به زور مهارش کردم . آخه من عاشق داداشیمم ... یه وقتایی حرف که میشه میگن خواهر خیلی خوبه٬ من میگم هیچوقت حاضر نبودم که به جای برادرم یه خواهر داشتم. حتی اگر علاوه بر برادر میشد که خواهر هم داشته باشم بازم برادر رو ترجیح میدم. برادر خیلی برای خواهرش عزیزه. من همیشه آرزوم بود که اولین بچه ام دختر باشه و اگر قراره دوباره صاحب بچه ای بشم پسر باشه. البته این دیگه خواست خداست ٬ اما چون رابطه ام با برادرم خیلی خوب بود و واقعا یه روح بودیم تو دو بدن ٬ دلم میخواد بچه هام هم همین لذت رو بچشن ... برادر گلم خیلی دوستت دارم ...
* اینم برای همسر جان
شبی با خیال تو همخونه شد دل نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
یه چیزی چند روزه فکرم رو به خودش مشغول کرده . اما آخرش به این نتیجه رسیدم که " برای هر کس به اندازه خودش مایه بذارم " . نمیتونم از همه توقع داشته باشم اونی باشن که من میخوام یا مدل محبت کردنشون ٬ احترام گذاشتنشون ٬ همدردی شون ٬ کمک کردنشون ٬ همه و همه مثل من باشه. پس بهتره براشون همونجور باشم که خودشون هستن. اگر بده ٬ خوب خودشونم بد کردن و اگر خوبه که خدا رو شکر : )
یه کامنت خیلی با ارزش رو در روز یکسالگی شبشیدها از دست دادم و در حقیقت چون آخرین کامنت اون پست بوده و من یک آپ جدید کرده بودم ندیدمش... اما الان که خوندم دلم ضعف رفت ... پدر همسرجان برای اولین بار کامنت گذاشته بودن . پدر گلم ٬ یه دنیا از اینهمه مهربونیتون ممنونم ... اینم کامنت پر از محبت شما ...
| شبنم جان آغاز دومین سال شبشیدها مبارک. جای هیچ تعارفی نیست , که بسیار شیوا و روان, و جالب مینویسی , من از این بابت به خودم میبالم و همینکه با پشتکار و علاقمندی مینویسی جای بسی امیدواری است و من آینده خوبی را برایت میبینم. موفق باشی. | |
توی فیلم "یکی بود یکی نبود " یه قسمتیش دایی پسر قصه که اسمش آرشه بهش میگه " آقا آرش باقالی پلو " ... و همسر جان به هوای اون فیلم به پبل میگه "پبل خانم شیرین پلو"... پریشب بعد از گفتن این لقب پبل گفت : بابا چرا به من میگی " شیرین پلو" و اون به آرش میگه "باقالی پلو" ؟ همسر جان جواب داد آخه تو خیلی شیرینی ... پبل هم بلافاصله گفت : آهان پس اونم خیلی باقالیه ؟ : )
فردا صبح بابا میرن پیش برادرم و مامانم. اینجا من خیلی تنها میشم . دلم از همین حالا تنگ شده ... به خدا لوس نیستم اما این مامان بابا دلتنگی دارن ... دیشب چمدون بابا رو براش بستم. امروز برم سفارشای اونطرفیا رو بخرم که دیگه همه چیز تکمیل بشه. تقریبا یک سوم چمدون خالیه البته با احتساب چیزمیزایی که امروز بهش اضافه میشه. بابا میگفتن کاش اون چمدون کوچیکتره رو میبردم. منم گفتم " نه همین بهتره. هم لباسا و چیزایی که میخوای ببری خراب نمیشن و هم جای خالی برای برگشت احتیاج میشه ; ) " خندیدن و گفتن " ای پدر سوخته اون که بله : ) "
تعطیلات بهتون خیلی خیلی خوش بگذره ...
ای که بی تو واسه من همه دنیا قفسه هستی از نبودن تو التهاب نفسه
وای که دلم طاقت دوریتو هیچ نداره بغض نبودن تو اشکامو درمیاره
بارون که میاد٬ برف که میاد ٬ یاد اون روزا میوفتم . دانشگاه و کیوسک تلفن دم درش و پژوی ۴۰۵ و بخاری گرمش و صدای قمیشی که مستم میکرد... همون موقع که از یه ربع آخر کلاس دیگه صدای تالاپ و تولوپ قلبم رو میشنیدم و صورتم گل مینداخت و ناخودآگاه لبخند میومد رو لبام. همش فکر میکردم همه فکرم رو میخونن و قند تو دلم آب میشد از فکر اینکه الان دم در منتظرمه و تا از بالای پله ها میدیدمش که کنار کیوسک تلفن ایستاده و لبخند میزنه دیگه اون تیکه راه رو نمیفهمیدم چجوری راه میرم. توی یه ماشین ٬ کنار اونی که کنارش بودن یه دنیاس ٬ توی خیابون ولیعصر که درختاش و بارون و برفش مثل یه رویاس بشینی و موزیک دلخواهت رو بشنوی و تو آسمونا سیر کنی ... چی دیگه میخوای : )
پبل صورتشو آورده جلوی همسر جان و میگه بابا تو چشمام نگاه کن. همسر جان هم با خنده این کار رو میکنه. میگه : نه ... مثل آقا نونواهه ( توی سیندرلای ۲ ) (نانوا) که آناستاژیا رو نگا میکنه هااااا اونجوری ... چشماتو گرد کن ... اونجوری که عاشقشه : )
دیروز داشتم تو آشپزخونه برای پبل شام میکشیدم . اومده کشوی کابینت رو که باز کرده بودم از توش قاشق چوبی دربیارم رو نگاه میکنه میگه : مامان گوش کوبیده نمیخوای؟ !! البته منظور بچه ام گوشت کوب بود : ) ... ما همه نوار قصه های بچگیمون رو داریم و الان دارم کم کم برای پبل میارم و میذارم. از همه بیشتر فعلا از " خروس زری پیرهن پری " اثر احمد شاملو که به صورت موزیکال هستش خوشش میاد و اکثر شعراشم حفظه. صبح که طبق معمول با صدای یه شخصیت محبوبش میخواستم بیدارش کنم ٬ با صدای خروس زری براش شعر " قوقولی قوقو سحر شد " رو خوندم و بعد با صدای روباهه درد دلش رو . یه جاییش هست که میگه " حالا ببینین خط و نشون ... با همه دنگ و فنگتون ... اگه نبرم خروس رو من ... اسممو روباه نمیگن ... اونو اگه من درنبرم ... از شماها پخمه ترم " این تیکه رو پبل خیلی دوست داره و به محض رسیدن به اینجاش از رو بالش سرش رو بلند کرد و گفت " اونو اگه من درررر نبرم ... اژ شماها اخمه ترم " : )
پبل کمی بهتره و خدا رو شکر رو به بهبود. دیشب میگه مامان خیلی دوشت دارم ... عاشقتم انداژه یه دنیا ... راستی اینم بگم که معمولا موقع خواب که میخواد از زیر خوابیدن در بره یا مثلا چیزی میخواد یا کاری داره که براش انجام بدم ابراز احساساتش بیشتر میشه : )
پنجشنبه حسابی با ساناز تخم مرغ به چونه مون بستیم و یه نیم ساعتی حرف زدیم . یه بار من زنگ زدم و دو بار اون : ) خلاصه بعد از مدتها حس خوب فک زدن با نزدیکترین دوستم بهم ارامش داد : )
خدایا همه پدر و مادرها رو برای بچه هاشون سلامت حفظ کن و پدر و مادر عزیز منم برای ما سلامت نگه دار که همه چیزمو مدیونشونم ... خدایا همه بچه ها رو برای پدر و مادراشون سالم و صالح نگه دار و پبل منم همینطور ... خدایا همه همسرای خوب رو برای هم نگه دار و ما رو هم برای هم ...آمین
راستی امروز صبح هم سوار یه تاکسی شدم که آهنگای عارف رو گذاشته بود. وارد بزرگراه که شدیم اون آهنگ سلطان قلبها شروع شد . آقاهه احساس فردینی بهش دست داده بود و آی ویراژ میداد از بین ماشینا و ژستی میگرفت و سری تکون میداد و و فرمون رو میپیچید اینور و اونور که من نمیدونستم از ترس این آتاری بازی آقا چشمامو ببندم یا از این صحنه جذاب و آرتیست بازی لذت ببرم و بخندم : ) !!!
صبح با دهنم برای پبل آهنگ میزدم ( یه آهنگ قری ) دیدم اونم که بیداره و خودش رو زده به خواب با چشمای بسته داره گردنش رو تکون میده و میخنده. بهش میگم آخه اینو نگاه کنین ... آخه این دخمله رو ببینین... همچین دخملی کی داشته؟ آروم و با شیطنت میگه " هیچکی نداشته : ) "