عجب چهارشنبه سوری خوبی بود . بعد از ۴ سال با داداشیم از رو آتیش پریدم و "سرخی تو از من ٬ زردی من از تو " خوندیم.پبل که از قسمت پریدن از رو آتیش و این شعر و آتیش بازی ( آبشار) خیلی کیف کرد ( امسال یه وسیله آتیش بازی اومده که آبشار بهش میگن و مثل یه شمع کوچولوه و روشنش که میکنی مثل فشفشه اما با ارتفاع بلند ازش یه شکلایی مثل ستاره بالا میره). خلاصه که سیگارت و موشک و آبشار زدیم و از رو آتیش پریدیم و قردادن بقیه رو تماشا کردیم و دست زدیم و شادی کردیم.پبل که به زور دست ماها رو میکسید و میگفت " ما هم بلیم (بریم) بلقصیم " و ما هم میگفتیم که نمیشه و اون آقا رو ببین که چه خوب میرقصه و از این حرفا.همسر برادر جان که اولین بارش بود یه همچین صحنه هایی رو میدید داشت طفلکی قالب تهی میکرد و میگفت "اینجا چرا مثل میدون جنگه؟!؟! مگه مردم خوشحال نیستن و این یه جشن نیست٬ پس چرا بمب !!! میزنن؟ " و ما توضیح میدادیم که اینا بمب نیستن و این چیزا. دیگه آخریا ایشون هم خوش به حالش شده بود و سیگارت پشت سیگارت بود که روشن میکرد و مینداخت.اما واقعا امسال خیلی بهتر بود.هم مردم بیشتر رعایت کردن هم کسی گیر نداد بهشون.دیگه از اون صداهای عجیب و انفجارای مهیب خبری نبود.بودا اما اونجوری مثل سالای قبل نبود.اینجوری خیلی بهتره والا.همون بوته قدیما و آتیش و چندتا ترقه و وسیله آتیش بازی بی خطر خیلی بهتره.کاشکی سال دیگه مثل گذشته ها یه وانتی بیاد و بوته بفروشه.آخه یادم نیست پارسال بود یا سال قبلش که در مورد فلسفه بوته تو روزنامه نوشته بود. خاصیت بوته و سوزوندن و دودش رو توضیح داده بود . راستی بعد از برگشتن به منزل همسرجان به درب منزل همسایگان عزیزتر از جان تشریف بردن و قاشق زنی فرمودن. ما از خنده ولو شده بودیم کف زمین. یکی از همسایه هامون که بیچاره کم مونده بود پس بیوفته.بعد از چند دقیقه که همسرجان مرتب با قاشق به ظرفش میکوبید اومد دم در و یه آدم چمباتمه دید و چشماش که گرد شده بود رو چند بار باز و بسته کرد و بالاخره متوجه ما شد که دوربین به دست داریم ماجرا رو دنبال میکنیم. اونم قهقه ای زدچیزی تو ظرف گذاشت و دستی تکون داد و رفت . شکلاتی و آب نباتی و ... جمع شد که با آجیل چهارشنبه سوری خودمون خوردیم جاتون خالی چهارشنبه سوری رو جشن گرفتیم : )
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|
یه عالم بوی عید...یه رومیزی ترمه ... یه بغل سبزه وسنبل ... یه سبد پر از تخم مرغای رنگی ... چند تا ظرف کوچولوی خوشگل برای سیر و سمنو و سنجد و سیب سرخ و سکه... یه استکان کمرباریک که توش سرکه خوش رنگی ریختی ... یه تنگ با دو تا ماهی قرمز که دو تا چشم کوچولو دایم دنبالشون میکنن ... یه آیینه که نشونه روشنیه و روبروی سبزه و تنگ ماهی میذاریش ... یه ظرف دور طلایی برای برنج و نمک که دم سال تحویل حلقه طلاییتون هم بهش اضافه میشه و تو دستت میگردونی و با ذکر تحویل سال و یاد آوری و برشمردن آرزوهای خوب به استقبال بهار و سالی خوش میری ... یه صدای تیک تیک ساعت و بعدش صدای توپ سال نو و اعلام " آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار هجری شمسی" ...تالاپ و تولوپ قلبت که همیشه و همیشه در این لحظه تندتر و بلندتر و شیرین تر میشه ...اشکا و لبخندای معصوم و آمین از ته دل ... بغل بغل محبت و گرما و بوسه های مهربان ...یه ظرف شیرینی و باقلوا که به محض تحویل سال به دهن بذاری و شیرین کام بشی و بمونی ... بوی پولای نو و تا نخورده مادربزرگ که با بسم الله اون از لای قرآن درمیاد و عنوان شگون و عیدی داره و تو از بچه گی برای این قسمتش همیشه لحظه شماری میکردی ... و گاهی زمزمه " عید من ٬عید تو ٬ عید همه مبارک مهمونی بهاره٬بهارتون مبارک"
نوروزتان پیروز و سرشار از پیوند به آرمانهایتان باد ....
+
نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|
- به اتاق مدیر احضار شدم و طی مراسمی ویژه تعداد متنابهی هندوانه اعلا و به شرط چاقو زیر بغل بنده قرار گرفت و با هن و هن پشت میز خودم برگشتم. ولی عجب هندونه هایی هستن.کاشکی اقلا شب یلدا اینجوری مورد تفقد قرار میگرفتم که دیگه برای تهیه این میوه واجب الوجود در شب یلدا هزینه نمیشد . خلاصه که این روزا با من نمیشه حرف زد و بدجوری خودم رو گم کردم . آخه پیدا کردن هندونه تو این فصل کار کوچیک و کم خرج و کم اهمیتی نیست و لابد اینجانب کم کسی نیستم !! : ) حالا گذشته از شوخی تشویق عجب روحیه ای به آدم میده .
- من یادمه بچه که بودم وقتی بارون شدید میومد و دونه های بارو خیلی درشت بودن ٬ مادربزرگم میگفتن که داره بارو میاد مثل "دم گاو " . حالا حکایت دیشبه. ماشالله مثل دم گاو آسمون بارید. دم صبح که دیگه بارون هندی میومد. آخه یادمه تو فیلمای هندی که اون وقتا میدیدم و گاهی هم همین سه چهارساله خونه ساناز اینا تماشا میکردیم ٬ در رمانتیک ترین صحنه ها ٬بارونش من رو به خنده مینداخت . آخه با اینهمه فیلمی که اونجا ساخته میشه نمیخوان یه فکری به حال این بارونای خنده دارشون بکنن؟ گو اینکه دوستم ساناز میگفت " شبنم باورت نمیشه اونجا گاهی واقعا همینحوری می باره "ما که ندیدیم ٬ گناهش پای اونایی که هر سال هر سال رفتن و دیدن و پزش رو به ما دادن : )
+
نوشته شده در شنبه 22 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|
- پبل امروز رفته سراغ داییش و مثلا پخ کرده و اونم گفته " وای غش کردم " و خودش رو زده به غش. پبل با جدیت برگشته گفته " دایی ریضا ٬ غش نکن . دشتت رو بژار رو قلبت بگو آخ قلبم !!! "
- همسر برادرم مشغول زدن اسپری و عطر بوده که پبل سر میرسه و میگه که منم می خوام و دستاش رو بالا میگیره که یعنی اسپری بزن و بعدم گردنش رو میاره جلو که یعنی عطر بزن . زن دایی رژ لب هم میزنه و میاد بیرون و میگه پبل بیا که می بینه پبل پشت سرش نیست. برمیگرده تو اتاق و می گه " پبل جون چرا نمی آیی؟ " که پبل نگاهش میکنه و میگه " ماتیک منو نژدی . یادت رفت ؟" : )
- پبل دراز کشیده بود رو زمین و سرش رو می خواست زیر میز کنه که زن داییش گفت "پبل جان نکن" پبل با کمی تحکم رو به ایشون کرد و گفت " شمیرا ... اشکالی داره؟ " اونم که جا خورده بود جواب داد " نه عزیزم ... چه اشکالی !!! " پبل هم که از این جواب راضی شده بود و در حالی که به سمت ادامه ماجرا پیش میرفت گفت " پش چی میگی؟!؟!"
+
نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|
پبل صبحها که بیدار میشه از مامانم می پرسه که " مامان کو ؟" و اونم با آهنگ جواب میده " مامان رفته سر کار ٬ بابا رفته سر کار " دیروز که بیدار شده همین سوال رو پرسیده و همین جواب رو شنیده که با غر غر و اخم گفته " ا ... نمی خوام ... شما بلو شر کار ... بابام بیاد " : )
دیروز عصر همسر برادرم پبل رو برده حموم و وان رو پر کرده که بازی کنه و اونم کلی کیف کرده و در ضمن دوش رو برداشته و گرفته روش و همسر برادر جان رو خیس خالیش کرده. من که رسیدم رفتم حوله ش رو آوردم و وایسوندمش روی صندلی حموم که حوله رو بپیچم بهش و در همین موقع بهش گفتم که "عزیز دلم خوش گذشت؟ "و ایشون هم با خوشحالی و اطوار گفت " بببببببلللللله " منم گفتم که" از خاله تشکر کردی؟ "و پبل در حالی باسن مبارکش رو به یک سمت و گردن فسقلیش رو به سمت دیگه متمایل کرده بود با قر و رقص گفت " دشت شما درد نکنه " باید اونجا می بودین و میدیدین که چه با مهارت قر میده و اطوار میریزه و میشنیدین که ما چقدر جیغ زدیم.
+
نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|
- اگر در حال سوار شدن تاکسی ببینین که کت آقای کناریتون روی صندلی درست همونجاییه که قراره شما بشینید و سوار بشین و خودتونو به زحمت بالا نگه دارین که کتش رو جمع کنه و ایشون هیچ نگرانی از این بابت نداشته باشه و شما به ایشون عرض کنین که آقا کتتون رو بردارین و ایشون بگه عیبی نداره و روش رو کنه اونور ٬ شما مشکل دارین یا ایشون ؟؟!!!
- عجب بارون خوشگلی داره میاد.به به چه هوایی شده ها . کم کم داره بوی عدس خیس شده برای سبزه و سنبل و آجیل و لباسای نو و شیرینی و باقلوا و ... عید میاد.وااااااااااای که چقدر عاشق اینام. از بچه گیم عاشق عید و مقدمات و موخراتش بوده و هستم . هنوزم برای سال تحویل لباس نو می پوشم و برنج و نمک و طلا تو دستم میگردونم که تا آخر سال برکت و گرمی و پول تو دستمون باشه و به سبزه و آب و آینه نگاه میکنم که زندگیمون سبز و زلال و پاک باشه و دعای " یا مقلب القلوب والابصار ..." رو تکرار میکنم که خدا همیشه یاریمون کنه.... امیدوارم سال جدید برای همه سال خوبی باشه و از زلزله و جنگ و سیل و یخبندون خبری نباشه : ) همه سلامت و شاد باشن و لبا پر از خنده ... آمین
- راستی برادرم و همسرش امسال عید رو اومدن ایران پیش ما و ما در حال شکستن گردو با دمهای مبارکمون میباشیم و شب زنده داری میکنیم در حد اعلا . البته این گردوها به درد آجیل چهارشنبه سوری میخوره .
+
نوشته شده در شنبه 15 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|
من یه دستبند از مامانم و یه عطر محشر از همسرجان کادو گرفتم : ) البته کادو هم دادما ولی مامانم بهم میگه "تو سر این همسر جان طفلی رو کلاه میذاری."میگم :"آخه چرا؟ "میگه: " چون اونی که باید بره و بخره رو به عنوان کادو بهش میدی.اون رو که در هر صورت میخرید !!!" منم میگم " این مهمه که هر چی لازم داره و میدونم دوست داره رو براش گرفتم " اما از اون موقع دچار عذاب وجدان شدم که نکنه واقعا اینجوریه!!! پبل هم که وسط این هیر و ویری هی در مورد کادوها نظر میده . هر کی بهمون زنگ میزد و تبریک میگفت پبل با هیجان و تعجب می گفت " مامان شما عروشی ؟ " بعد میدوید تو اتاق و با شادی میگفت " مامانم عروشه ..........." آخه پبل عاشق عروس بودنه و روزی نیست که نخواد عروس خطابش کنیم. مثلا هر وقت دور خودش شروع میکنه به چرخیدن و بهش میگیم پبل جان نکن میوفتیا ! میگه " به من بگو عروش میوفتیا : ) " امیدوارم عروس خوشبختی بشه ... آمین
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|
مدیر عزیز که معرف حضور هستن ... ایشون به خاطر این مدت مریضی و مشکلات و ... مرحمت فرموده کار ۵ نفر رو روی سر بنده هوار نموده اند. بنابراین بر همه کس واضح و مبرهن است که اینجانب تا به هوش آمدن و خلاصی از این آوار کمتر میتونم به اینجا سربزنم و پیشاپیش از همه دوستانی که نمی رسم براشون کامنت بذارم ۱۰۰۰ بار عذر می خوام : (
+
نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|
اسفند ماه که می شه علاوه بر شلوغی و هیاهو و بوی عید و شور و هیجانی که تقریبا همه دارن ٬ یه حس خوب دیگه هم دارم. بوی عروسی میده. بوی آرایشگاه و تافت و لوازم آرایشی که هروقت از در آرایشگاه وارد میشی می خوره بهت رو میده. بوی اتاق پرو که برای آخرین بار میری توش تا لباس عروسیت رو توش بپوشی و مامانت اشک بریزه که " این همون شبنم کوچولوی منه یعنی ؟ " رو میده. بوی کوچه و پس کوچه هایی رو که برای دیدن و انتخاب سفره عقد با وسواس و دست در دست میرین رو میده. بوی دلواپسی شیرین ٬ بوی گل و ساتن نم دار پیچیده شده به دورش ٬ بوی عطر و ادوکلنی که با هم برای اون شب انتخابش کردین ٬ بوی نفسهاش که از پشت در منتظره تا تور روی صورتت رو کنار بزنه و بگه " وای خدا چقدر قشنگتر شدی" ٬ بوی باغ بارون خورده و خیس رو که توش تیک تیک بلرزی و بخندی و به فیلمبرداره بگی " بابا جان قندیل بستم که " ٬ بوی اسپند و شمع و نون و پنیر و سبزی سفره عقد ٬ بوی خوش مامان و باباهامون که با حلقه های اشک شادیمون رو چند برابر میکنن ٬ بوی شام و ژله و مخلفات دیگه که اصلا ازشون بیشتر از یکی دو لقمه نخوردی ٬ بوی اسپند دوباره و گلی که زیر پات چیدن تا از در ماشین تا محل پایکوبی روشون قدم برداری ٬ بوی شور و هیجان و بالاخره بوی عشق میده. پنج سال پیش ٬ دهمین روز اسفند ٬ روز پیوند ما بود. عزیز دلم ٬ همسر خوبم به هم رسیدنمون مبارک.
از نهال گلم که اولین نفریه که این روز رو بهم تبریک گفت و من رو مثل همیشه لبریز از شادی کرد ممنونم.
+
نوشته شده در یکشنبه 9 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|
خدا رو شکر پبل حالش بهتره و از حساسیت و این چیزا خبری نیست و اینجانب پس از گذراندن چندین روز پیاپی پر از استرس ٬ امروز اومدم که هم یه سری اینجا بزنم و هم از لطف همه دوستای خوبم که حال پبل رو پرسیده بودن تشکر کنم و خبر سلامتی بدم : )
+
نوشته شده در یکشنبه 9 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|
پبل تو این چند روز تعطیلی خیلی مریض بود طفلکم. از تب گرفته تا درد لثه برای دندون درآوردن و حساسیت شدید که منجر به تزریق آمپول بتامتازون شد.خلاصه که خدا دیگه نیاره همچین روزایی رو که این بچه فعال و آروم تبدیل به یه بچه نق نقو و بد خلق بشه. برامون دعا کنین. فعلا از شدت کم خوابی و بی خوابی و دلواپسی حوصله نوشتن ندارم. پبلم که بهتر بشه میام دوباره...
+
نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1383ساعت توسط شبنم
|