با اجازه از سایت زنده رود قسمتی از اون رو می نویسم :
كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
* از جون بقیه مایه میذاره : )
* آخر هفته خدا چندین بار دعاش رو مستجاب کرد و کلی برف بازی کردیم : )
* باور می کنین که ما تا حالا این حرف (میخوام تنها باشم ) رو بهش نزدیم !!!
غیر دل چیزی ندارم ٬ که بدونم لایق تو
تولدت مبارک دوست من ٬ همسر من ٬ همراه من ٬ عزیز دلم .
* پبل اصولا از وسایل پر سر و صدا خوشش نمیاد.حتی اسباب بازیهایی که برای تولد یک سالگیش آورده بودن که حرف میزدن و حرکت میکردن رو گذاشتیم کنار تا بعد.جالبه که اگر همین عروسکا رو باطریشون رو در بیاریم و بعد که بهشون عادت کرد باطری بذاریم و صداشون در بیاد ازشون نمیترسه!!
* احتمالا اونایی که بچه دارن میدونن که غذا نخوردن بچه چه حرصی به آدم میده .
* بچم آخر ادب و نزاکته : )
ای بابا.این آقای محترم هنگام سوار شدن به اندازه دو نفر آدم برای خودشون جا در نظر گرفتن و باسن مبارکشون رو روی پای بنده فرود آوردن و آنچنان با نگاه سرزنش باری به بنده خیره نگریستن و مورد التفات قرار دادن که یعنی حد و حدود خودت رو بدون و برو اونورتر که نکنه خدای نکرده کسی غیر از ایشون به راحتی نفسش در جریان باشه . من و خانم کناریم هم به سختی یه جوری جابجا شدیم و مثلا راحت نشستیم. چیزی نگذشته بود که با یک پیچ وارد بزرگراه شدیم و عالیجناب هم که هیچ کنترلی روی هیکلشون نداشتن این ور و اون ور ولو میشدن و جالب اینه که اصلا با " در " ماشین قهر تشریف داشتن و ابدا به اون سمت نزدیک هم نمیشدن و شایدم احترام "در" بیشتر از ما واجب بوده و برای اینکه ایشون مورد اذیت و آزار قرار نگیرن به طرفش نمیرفتن !!! از هیکل آقا گفتم یادم افتاد که حضرت آقا ورزشکار بودن و این امر هنگامی بر من مسلم شد که پاهاشون رو به اندازه عرض شونه هاشون باز کردن و با آرامش به تماشای مناظر پرداختن. عجب گیری افتادیما... یه روز نمیشه درست و حسابی و با آرامش برسیم سر کارمون.یه روز راننده غرغروه ٬ یه روز سوار نمیکنن و منتظر دربستین ٬ یه روز به زور مسافر می خوان سوار کنن ٬ یه روزم که اینجوری. تو همین فکرا بودم که با صدای زنگ موبایل مکش مرگ مای جناب آقا به خودم اومدم و دیدم که دست ایشون میدون گرفته که از تو جیبش موبایل رو در بیاره و بنده و اون خانم بغلی بنده رو در نظر بگیرین که عین کنسرو یه گوشه نشستیم و با متانت تحمل میکنیم!!! به مقصد که رسیدیم من داشتم از شادی اینکه بالاخره پیاده میشم و این ریه و استخونای به هم پیچیده باز میشن در پوست خودم نمی گنجیدم که آقای عزیز رفتن تو حالت slow motion و با آرامش هرچه تمام ٬شروع به گشتن همگی جیبهای موجود در کت و شلوار و کیف دستی و کیف پولشون کردن و یک برگ اسکناس به آقای راننده تحویل داده و در همان حال منتظر بقیه پول خودشون شدن !!! پیاده نمیشد ... خلاصه زنگ آزادی با شنیدن صدای مستر راننده که میگفت " بیا آقا اینم بقیه پولت " نواخته شد و من و اون خانم مچاله از بند رهایی یافته بار دیگر طعم خوش آزادی رو مزمزه کردیم... راستی گذاشتن نوحه تو ماشین هم مد شده؟! آخه گوشم هنوز از صدای سنج و باقی آلات موسیقی و صدای نوحه خونی که مستر راننده جهت هرچه خوشتر شدن فضای تاکسی شون با صدایی به بلندی شکننده دیوار صوتی گذاشته بود داره سوت میکشه.
توضیح اینکه همسر جان هنگام آماده کردن پبل و تمام طول راه به ایشون گفته که داریم میریم با مامان بریم خرید و پبل هم که خرید رو فقط سوپر یا بوتیک رفتن و خوراکی و لباس خریدن میدونه بهش برخورده بود!!!
-- این چیه؟
-- چسب زخمه دخترم
-- آفلین!! این چیه؟
--- سرنگه عزیزم.مال اینه که اگر مریض شدیم و آقای دکتر آمپول داد مامانی برامون بزنه
--- آفلین....
-- جانم
-- اون آهنگه رو بژار
--کدوم خانمم؟
--ممممممم. همون جدیده !!!
والا ما آهنگ جدید نگرفتیم .احتمالا ایشون می خوان دامنه وسیع لغاتی که بلدن و یاد گرفتن رو به رخ ما بکشن : )