تبليغاتX
شبشیدها
خاطره و روزنوشت
  • دیشب رفته بودیم خونه یکی از فامیلا و بعد از شام چایی آوردن.یکی از عروسکای دخترشون وقتی شکمشو فشار میدادیم می گفت « I love you » خلاصه کوچولوی منم با ذوق زیاد برای اینکه جمله عروسکه رو بلده و با ذوق خود عروسکه یهو دوید طرفش که پاش گیر کرد به کنار فرش و با دست فرود آمد روی سینی چایی. منم که خیلی نزدیک به محل حادثه بودم پریدم و دستشو زودی گرفتم که توی چاییها نمونه و تند زیر آب خنک و پماد سوختگی.خوشبختانه بیشتر ترسیده بود تا سوختگی.همینجور که گریه میکرد من برای بقیه توضیح میدادم که دستشو رو هوا گرفتم و چیزی نشده .ایشون هم اصولا از توضیحاتی که داده میشه نباید عقب بیوفته شروع کرد « دشتمو رو هوا گرفته وووووووووو چیژی نشده » خلاصه داشتیم به این موضوع میخندیدیم که دخترشون دستش محکم خورد به صندلی و از درد شروع به داد زدن کرد و در همین موقع فسقلی من دوید و گفت «  باژ دیگه کی شوخته؟ » !!!!

  •  اینم یه شعر به یاد و برای برادر گلم که یه دنیا دوسش دارم و دلتنگشم .

    من نمیگم فرهاد کوه کنم من                   تیشه به کوهها که نمیزنم من
    عاشق تو بی تو به کوه نمی ره               وقتی نباشی تو خودش می میره 
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1383ساعت   توسط شبنم  | 
شب یلدا همیشه برام پر از خاطره های خوب و رنگی بوده و هست.منه شکمو و شبی با اینهمه خوراکیهای عالی ممممممممم 
شب یلدای همه مبارک .شاد باشید.این هم یک کلیپ به همین مناسبت : ) 
 
من اناری را ٬ میکنم دانه٬ به دل میگویم :
خوب بود این مردم ٬ دانه های دلشان پیدا بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1383ساعت   توسط شبنم  | 

چه دلیل قانع کننده ای 
+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1383ساعت   توسط شبنم  | 
از دست این آقای رییس محترم دیگه کم مونده کلم رو بزنم به دیوار. دیدن اون قیافش با لبخند مصنوعیش که «به به خانم ... احوال شما.اوضاع احوال؟ همه چیز خوبه؟» و بنده هم با همون لبخند و حتی کمی تا قسمتی مصنوعی تر «سلام : ) ممنون بله » یکی نیست بگه حالا مثلا اگر بگم فلان مشکل وجودداره حلش میکنی یا مثل همیشه از دوران شیرین جوانی و اینکه شما هم چقدر سختی کشیدین داد سخن میدی و آخرش با جمله مسخره موفق باشین جای هر گونه پیگیری و احیانا سماجت رو مسدود میفرمایید؟ همین یکی دو روز پیش بود که همگی جمع شدیم و بهشون ملتمسانه و عاجزانه عرض کردیم که آقای ... باباجان ما اینجا هوای خوب نداریم که هیچ٬ اصلا هوا نداریم.شما رو به روح اموات مغفورتون یه فکری بکنین. ایشون خیلی با ژست روسای دردآشنا به صحبتهای پر از گله و شکایت ما گوش دادن و در نهایت با شدیدترین احساسات بشر دوستانه و محبتهای یک پدر دلسوز فرمودن             « والا ! ... ( که این ۳ نقطه خودش سه ربع تمام از وقت گرانبهای ایشون رو گرفت و جهت جلوگیری از اتلاف وقت شما از شرح جزییات پرهیز میگردد) پس ما خورشید رو که نمیتونیم اینجا بتابونیم تا مشکل نور محل کار شما حل بشه!!!! (عجب حرف فیلسوفانه ای .به به . خدا ده تا ده تا از این رییسا بده که یه وقت کم نیاد و به همه برسه) و مسئله هوا هم که ... ببینین الان چندین ساله که ما (قبلا ) و بقیه همکارا و شما (الان) داریم اینجا کار میکنیم و اتفاقی هم نیوفتاده !!! » میگیم آخه چه ربطی داره؟ شاید شما دوست داشتین تو هوای آلوده کار کنین یا براتون مهم نبوده یا اینقدر هوا آلوده نبوده و تعداد کارکنان تو این قسمت کمتر بوده یا ۱۰۰۰ دلیل دیگه .حالا ما مشکل داریم.ساختمون قدیمی تر شده نسبت به اون موقع و هواسازها مثل  قدیم کار نمیکنن . حالا چی؟ و ... که صد البته ایشون با درایت و تکنیکهای مخصوص مدیران ما رو قانع کردند و به اشتباهمون واقف فرمودن و موجبات شرمندگی زایدالوصف اینجانبان رو فراهم نمودند!!! حالا ما داریم زیر سایه نصایح ارزنده ایشون در محیطی فرح بخش به کارمون ادامه میدیم و یا به عبارتی کلمونو انداختیم پایین و کارمون رو میکنیم. به ما چه که هوا بده.هوا میخوایم چی کار .والا !!!
+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1383ساعت   توسط شبنم  | 
۵شنبه مامانم برای دختریم یک عروسک خرید و آورد خونه٬حالا بماند که این دختری چقدر ذوق کرد و مامانیش و بوس کرد.جعبه رو که باز کردیم عروسک رو برداشت و بغل کرد و گفت ( دوشش دارم ) بعد یک آمپول توش داشت که وقتی به باسن مبارک عروسک جان نزدیک میکردیم گریه میکرد.خانم کوچولوی من یه خورده نگانگا کرد و گفت (نه دوشش ندارم٬نکن نکن اینجوری دوشش ندارم٬می تسم ) منم بغلش کردم و کلی ناز و نوازشش کردم و گفتم مامان جون ترس نداره که هر کس که مریض میشه میره دکتر تا خوب بشه بعدشم باشه٬ اگر تو دوسش ندادی آمپولشو اصلا میذاریم تو جعبش سر جاش که تو نترسی٬ خوب؟ اونم گفت خوب.
جمعه صبح بردمش حموم و دادمش بیرون به باباش و تا خودمم بیام بیرون همسر جان لباساشو تنش کرده بود.وقتی منو دید زودی گفت (مامان میدونی بابام چی نداره؟)منم مبهوت که الان این چی میخواد بگه!!! گفت (بابام باجیناخ نداره) یه نگاهی به همسر جان انداختم که اینا چیه به این میگی که دیدم ایشون در حالت غش هستن.بعدش بهم گفت که داشته آهنگ باجناقها رو براش میخونده که دختری گفته این آهنگ چیه و پدر هم گفتن آهنگ باجناقها و اینکه خوشبختانه ایشون باجناق ندارن!!! و بچه هم تو فکره که اینی که باباش نداره چیه :)

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1383ساعت   توسط شبنم  | 
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا
                                         سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
 جان دل و دیده منم٬ گریه خندیده منم
                                         یار پسندیده منم٬ یار پسندید مرا

اولین نوشته هام رو در حالی مینویسم که اصولا تایپ فارسیم خوب نیست : ) اما خوب کم کم راه میوفتم !
فقط خیلی خوشحالم که بالاخره شروع کردم .
باز هم میام و مینویسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1383ساعت   توسط شبنم  |